تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

شنا

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i 

رد قلم بزرگان

دوستانی که مایل به مطالعه متنهای قوی هستند بخوانند و نظر دهند .

...روی علفهای کنار جاده لاک پشتی می خزید . بی جهت می پیچید . برجستگی کاسه اش را به هر سو می کشید . با پاهای سنگینش که مجهز به ناخن های زرد بود علف ها را می آزرد .

در حقیقت راه نمی رفت . خودش را می کشید . کاسه اش را بلند می کرد . جوانه های جو زیر کاسه اش می لغزید . دانه های گشنیز روی آن می افتاد و به زمین می غلتید . نوک شاخی اش نیمه باز بود . چشم های سبع ریشخندی اش زیر ابروهای ناخن وار راست به جلو می نگریست . توی علفها پیش رفت و شیار له شده ای به دنبالش باقی گذاشت . خاکریز جاده گرده اش را در برابر او گسترده بود . لحظه ای با سر برافراشته - ایستاد چشمکی زد . بالا و پایین را ورانداز کرد و از خاکریز بالا رفت . پاهای پنجه دارش به جلو دراز شد ولی به جایی بند نشد . کاسه اش علف ها و شنها را می خراشید . پاها کاسه را به جلو هل داد . به تدریج که شیب دامن خاکریز می شد کوشش لاک پشت نیز بیشتر می شد . خم شد و کاسه را جاکن کرد - بلند کرد و به جلو راند . سر استخونی تا آنجا که گردن کشیده می شد به جلو دراز شد .

اندک اندک لاک پشت از خاکریز بالا رفت تا به لب جاده رسید ... حالا دیگر به آسانی می رفت . دست و پا به کار افتاد . کاسه به چپ و راست تلوتلو می خورد . اتومبیل شکاری ای نزدیک شد . زن چهل ساله ای آن را می راند . راننده لاک پشت را دید . یک مرتبه به طرف راست - بیرون جاده فرمان داد . چرخ ها زوزه کشید . ابری از گردو خاک زبانه کشید . یک ثانیه ماشین روی دو لاستیک ماند . و سپس روی هر چهار چرخ افتاد . ماشین از جا کنده شد دوباره به روی جاده افتاد و آهسته تر دور شد . لاک پشت به سختی به زیر لاکش پناه برده بود . ولی حالا می شتافت زیرا جاده سوزان بود .

ماشین باری کوچکی پیش می آمد . وقتی که خوب نزدیک شد راننده لاک پشت را دید . به تندی فرمان داد تا آن را له کند . یکی از چرخهای جلو کنار لاک فرود آمد . لاک پشت مثل پول خرد غلتید! . و مانند یک تیله بازی بیرون جاده پرت شد و قل خورد . ماشین باری دوباره در مسیر خود قرار گرفت . سنگ پشت طاق باز افتاد . زمان زیادی توی لاکش کز کرد . آخر سر پاهایش در هوا جنبید . چیزی را می جست تا به کمک آن به رو بیفتد .  

" سطرهایی که خواندید تقریبا یک سوم از فصل سوم - و بسیار کوتاه - ( خوشه های خشم ) اثر گرانمایه جان اشتاین بک رمان نویس  است . " 

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

ضیافت

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 9 AM  توسط h-i 

شعر

تا به حال

هق هق گریه را

از پشت چهره ای که می خندد شنیده ای

مردی که هر شب

کاسه ماه را پر از اشک می کند و با آن

زخم کهنه اش را می شوید

و فردا

دوباره خورشید نمک بر زخمش می پاشد

او یکی از همین روزها خواهد رفت

بی آنکه باران ببارد .

                                            " فرشته سعادتی "

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

شکار

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i 

در پارک ملی

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i 

قو

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i 

کوهنورد

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

گندمزار

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i 

شعر

مجسمه ای شنی

در آستانه دریا

موهایم را باد می برد

دست هایم را باران

....

از من چه مانده است

بگردم

نبودنت را پیدا کنم

بگردم ... پیدا کنم

زندگی ام رو به راه است

رو به راهی که رفته ای

رو به راهی که مانده ام

...از من چه مانده است

بگردم

نبودنت را پیدا کنم

                                                         " هاجر فرهادی "

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i 

ساحل

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i 

غروب

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i 

مطالعه

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i 

سربلند

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i 

کرانه

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i 

همنشین

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

کوهستان

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

صعود

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

ساربان

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

بندر

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

غروب

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

شکوفه ها

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

با ابرها

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

بلندی

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

تور

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

دشت زرد

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

ماهیگیر

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i 

زیبایی

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

تنهایی

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

قرار

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

انتظار

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

خزان

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

سایه به سایه

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i 

حصار

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

مسیر سرد

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

رها

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

شکوه

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

طنز

یک طنز جالب رو کیوان برام فرستاده که دوست دارم بخونید و نظر بدید.

" فبلا از این نازنین کمال تشکر رو دارم "

...اتفاقی را که می خواهم برایتان تعریف کنم احتمالا یا نمونه اش را دیدید یا تجربه کردید . به هر حال موضوع جالبی می تواند باشد . - همشیره بد پسند ما خواستگارهای زیادی داشت . از هر طیف و شغلی . پدرخانواده هر ازگاهی من را به عنوان اینکه پسر بزرگ خانواده هستم در این بازی سرنوشت ساز ( یعنی استقبال از خواستگارها ) شرکت می داد. تا از نظرات من هم استفاده کنند . من آدم بهانه جویی نیستم . همیشه توصیه کرده ام اگر آدم خوبی بود - خانواده دار بود - بی شیر و پیله بود و به قول قدیمی ها آدم روراستی بود معطل نکند . ولی خب به هر حال انتخاب حق همشیره بود . او خیلی کم به توصیه های من توجه می کرد . چرا که در خانواده ما خودش را عقل کل می دانست .

         اما نکته جالب اینکه در این جور مهمانیهای تشریفاتی کسی که کمتر نظرات کارشناسی می داد و بیشتر به وصایای ائمه و احادیث اشاره می کرد پدرم بود که حرفهایش به اعتقاد من تاثیر ژرفی در روح و روان خواستگارها می گذاشت . و گاهی آنها را به تحسین وا می داشت .

بالاخره پس از کلی بحث به این نتیجه می رسیدیم که خود دختر آخر تصمیم گیرنده است . حال موضوع اصلی اینجاست که این مهمانیها توام با اتفاق خاصی بود که طرح آنها خیلی جالب به نظر می آید . در پایان اولین مهمانی هنگامی که خواستگار خجالتی از خانه خارج شد میان آن همه کفش شیک و پیک هر چه گشت کفشش را پیدا نکرد ! این طرف ... آن طرف...

پدرم با رفتاری که دور از انتظار نبود با دیدن این صحنه حول برش داشت . و در عرض یک دقیقه راهروهای پر پیچ و خم آپارتمان چهار طبقه را به جستجوی کفشهای نوی خواستگار پرداخت . ولی هیچ چیزی دستگیرش نشد. من در این فاصله برای رفع ابهام و ایجاد طراوت در جمع مهمانها سعی کردم که چیزهایی بگویم که آنها را از این ناراحتی خارج کند . بنابراین به خواستگار گفتم :

- بالاخره زن گرفتن این دردسرها هم را دارد! حالا کجایش را دیدی ...این اول راه است!

یکسری از همراهان با شنیدن این حرف لبخندی به لبهایشان نقش بست ولی چیزی نگفتند. مثل اینکه اعصابشان به هم ریخته بود . آن روز کفش نو و شیکی را که به انتخاب عیال محترمه برای این مهمانی پوشیده بودم به خواستگار هدیه کردم! از یک طرف از این کار خوشحال شدم ولی از طرفی ناراحت که نکند خواهر ما جواب رد بدهد... آن وقت کفش ما چه می شود؟... متاسفانه همینطور هم شد!!!  چند ماه بعد مراسم خواستگاری دوم - آقای خواستگار بالاخره پس از کمی کش و قوس و بحث از خانه خارج شد. و این بار هم شاهد دزدیده شدن کفش های خواستگار دوم شدیم . جالب بود . آن روز نمی دانم چه چیزی به من الهام شده بود که امروز با کفش به منزل پدرم نروم . با دمپایی باشم !!! 

            به هر حال ما تلاش خود را برای پیدا کردن کفش های خواستگار دوم انجام دادیم . ولی به نتیجه ای نرسیدیم . این بار برادرم قربانی این وضعیت شد و قبل از اینکه کفش های خود را به خواستگار هدیه دهد به همشیره گفت :

- تو را به خدا به این خواستگار جواب رد ندهی؟!... او آدم خوبی است . پسر با شخصیتی است .

و همشیره با فیس و افاده  اینجوری پاسخ داد :

- من که نمی توانم به خاطر برگشتن کفش های تو با زندگی خودم بازی کنم ...باید فکر کنم!!

این حادثه دوم برای ما تجربه ای شد که یک مقدار محتاط باشیم . و وقتی جواب رد را همشیره محترمه از طریق کلاغ سیاه شوم به خواستگار نگون بخت ارسال کرد تصمیم گرفتیم در خواستگاری های بعدی اول مراقب کفش های خواستگارها باشیم . تا در این آپارتمان نا امن مفقود نشود . برای من این مسئله خیلی عجیب بود که چرا فقط کفش خواستگارها دزدیده می شود ؟ و اصلا جناب دزد محترم خواستگارها را از کجا می شناسد؟

           این قضیه دومی رابطه بین برادر و همشیره سختگیر ما را خیلی تیره کرد . ولی برای من هم که کفشهایم قربانی چنین پروژه ای شده بود اصلا اهمیت نداشت . هر چند عیال محترمه گاهی وقتها تیکه های نیش داری نثار ما می کرد. و اما خواستگار سوم... که باز هم همین ماجرا...

          آن روز کفش های مهمانها را به داخل آورده بودیم ولی به خاطر اینکه هوا خیلی گرم بود مجبور شدیم درب خانه را باز بگذاریم و پرده را بیندازیم ...نمی دانم جناب دزد از پشت پرده چطوری به هدف بامزه خود رسید بماند...آن روز پدرم از خود گذشتگی کرد و کفش هایش را به خواستگار سوم داد . ولی از آنجا که ایشان دارای خانواده با کلاسی ( به قول والده مکرمه اشان ) بودند! پدرش برای حفظ آبرو کفش های کهنه پدرم را گرفت و به پا کرد و کفش های خود را به پسر دردانه اش داد تا مبادا از ریخت و قیافه بیافتد !

به هر صورت ماجرای دزدیدن کفش های خواستگارها موضوع جالبی شده بود . تا اینکه شخص مورد نظر همشیره با حفظ عادت و رسم خانوادگی اش به تنهایی در یک روز گرم تابستان به منزل پدر آمد . و در مقابل دیدگان متحیر من - - پدر و برادر و خانم بزرگ و خواهر با کفش وارد اتاق شد! و بر روی مبل نشست . حرکتی که اصلا برای ما خوشایند نبود . مخصوصا برای خانم بزرگ که از عصبانیت حاضر نشد در این مهمانی حضور داشته باشد . این مسئله که خواستگار چهارم از موضوع دزدیدن کفش ها مطلع بود و یا اینکه بر حسب رسم و عادت خانوادگی اش وارد مهمانی می شد عجیب فکر من را به خود مشغول کرده بود . علی ایحال کسی که همشیره ما بر خلاف حرکت نا خوشایندش پسند کرده بود داماد ما شد . به هر  شکل همه اینها گذشت و به لطف خدا زندگی همشیره با خوشی و شادابی پا گرفت . 

                                           " براساس واقعیت "

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

گفتار بزرگان

دوست عزیزم مهرداد برایم چند جمله زیبا فرستاده که دوست دارم بخوانیم و لذت ببریم

" قبلا از لطف این دوست نازنینم ممنونم "

- در ساحل این دنیا همه خاکبازی می کنیم . اما هیچ  کدام دل را به دریا نمی زنیم . قایق نمی سازیم . و نمی اندازیم به آب.دورنمی شویم ازاین خاک غریب و باورمان نیست که پشت دریاها شهریست .

- بلندترین ارتفاعی که باعث مرگ آدم می شود افتادن از چشمان کسی است که فکرمی کند  همه چیز اوست .

- میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند.     " تولستوی "

- آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند . محکوم به تکرار آن هستند.

- مانند آسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش . رمز زندگی همین است .  " مولیر"

+ نوشته شده در  Wed 16 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

کاربر گرامی

قدومت طوطیای دیده من

با کمال افتخارازنظرات ارزشمند وقطعات ادبی شما 

در جهت تقـویـت ایـن وبلاگ استـفـاده خـواهـد شــد.

پس ما را همراهی نمایید .

                دوستدار شما -  مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

شعر

دیــدنـت آغــاز ویرانـیســت می دانی چرا ؟

ابـتـدای  یک  پریشـانیست  می دانی  چرا ؟

من شـکســتم  بی صدا در خشکسال عاطفه

دل شکستن  کار آسانیـست  می دانی  چرا ؟

لحظه  لحظه  خاطراتم را به پایـت می دهم

دم به دم جان دادن عرفانیست می دانی چرا ؟

چشــمهـــای  آبی ام از رفتـنـت  بارانـیسـت

آسمان  عشق    طوفانـیسـت  می دانی چرا ؟

انتــظار دیـدنـت   هــر  لحظه با من  می تپد

شعر من یک شعر بارانیست می دانی چرا ؟

                                                         " اکرم پروانه حسینی "

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

مرد هنگام بازگشت از سر کار کنار جوی آبی یک کیف چرمی قهوه ای پیدا می کند . او بدون معطلی کیف را باز کرده تا به  آدرس و یا تلفنی ازصاحب کیف دست یابد . داخل کیف  یک دفترچه تلفن کوچک - مقداری پول نقد و یک فقره دسته چک است. از تشابه عکس کارتهای شناسایی داخل کیف مشخص می شود که کیف از آن شخصی به نام " دن " است .

مرد به کیوسک تلفن مراجعه کرده و  به منزل" دن " زنگ می زند .

- سلام آقا ... شما دن هستید؟

- بله آقا...

- شما چیزی گم نکرده اید؟

- چرا آقا یک کیف قهوه ای محتوی دسته چک به شماره ... و کارتهای شناسایی ام .

- مشخصات درست است آقا . کیف را من پیدا کرده ام . الان نزد من است . من آدرس منزلم را به شما می دهم . هر وقت بیایید آن را تحویل خواهم داد.

- خیلی خوشحالم کردید آقا . من فردا ساعت ۴ عصر می آیم . از لطف شما سپاسگذارم.

مرد به منزل آمد و موضوع را به جولیا - همسرش - گفت . و وقتی جولیا کیف را خواست . مرد آن را نیافت . کیف در کیوسک تلفن جا مانده بود! . مرد بدون معطلی از خانه خارج و دوان دوان خود را به کیوسک تلفن رساند. اما اثری از کیف نبود !!!. مرد مضطرب و غمگین به خانه برگشت .

"جولیا " با درک شرایط موجود و برای تسکین مرد گفت :

- تو کاری را کردی که خدا می پسندد. پس خودش تو را کمک خواهد کرد .

مرد گفت :

- من فردا جواب صاحب کیف را چه بدهم ؟ 

فردای آن روز طبق قرار " دن " با یک دسته گل بزرگ و یک کادو  به منزل مرد آمد . اما مرد خیلی افسرده و پریشان بود . " دن " دلیل ناراحتی اش را پرسید و مرد پس از مکث طولانی گفت :

- من نتوانستم امانت شما را حفظ کنم آقا ... من کیف را ...

" دن " نگذاشت کلام مرد غمگین کامل شود . او پس از اینکه کیف قهوه ای مورد نظر را از جیبش درآورد و نشان مرد داد بلا فاصله گفت :

- قرار بود من خدمت شما بیایم . ولی شما آنقدر بزرگوار هستید که خودتان به منزل مراجعه و کیف را تحویل پسرم  دادید . من از لطف شما سپاسگذارم . و حالا این کادو را از من پذیرا باشید!

مرد با تعجب و شادی وصف ناپذیری که وجودش را تسخیر کرده بود گفت :

- درست است که من به شما زنگ زدم ... ولی آن کسی که کیف را تحویل پسرتان داد من نبودم !...اما خوشحال هستم که کیف به دست صاحب اصلیش رسید ...

                                                              برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۶

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

خانم معلم روی تخته سیاه نوشت " نمی دانم "

سپس رو به بچه ها گفت :

- دیگر " نمی دانم " در کنار ما نیست ! او مرده است. ما دعا می کنیم و از خدا می خواهیم که او را مورد آمرزش خویش قرار دهد .

پس از گفتن این حرف  بچه ها سکوت اختیار کرده و سرهایشان را به زیر انداختند . آنها واقعا دعای آمرزش خواندند . همانطور که در کلیسا عمل می کردند . اما هنوز کار خانم معلم تمام نشده است .

او پس از پایان یافتن دعای آمرزش  بچه ها را به حیاط مدرسه آورد و کاغذی را که بر روی آن نوشته بود  " نمی دانم " را در باغچه حیاط دفن نمود . سپس به احترام آن چند دقیقه ایستاده و سکوت اختیار کرد. بچه ها نیز همان کاری را کردند که معلمشان انجام داد.

آنها حالا به این باور رسیده بودند که دیگر " نمی دانم " وجود ندارد و او مرده است . روزهای بعد هیچ دانش آموزی در پاسخ به سوالات خانم معلم از کلمه نمی دانم استفاده نکرد .

                                      برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۵

    " براساس واقعیت - به نقل از بازرس مخفی موسسه ملی انتخاب معلم سال آمریکا "

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

شعر

شما از من  من از فردا گریزانم

برای فصل  کوچیـدن  نمی ما نم

خداحافظ  تو از ویرانه  بـیزاری

نمی خواهم  بدانی سخت  ویرانم

برای بخت تب دارم  دگر بخـتک

نمی خوانم خیالت جمع   سوزانم

تو ازدنیای من زیبا ـ چه می دانی

چه می دانی که فصل  برگریزانم

تورا بی سایه میخواهم تورا  تنها

برای با تو بــودن بــاز می مـا نم

                                                " سمیه احمدی "

..................

چرا زمین به بودنــم   کمی بــها نمی دهد

و جای پای محکمی به این دو پا نمی دهد

منی که خسته از همه برای هر چه بودنم

برای زخم بی کسی    کسی دوا نمی دهد

تمام لحظه های من پر ازشکست و حادثه

حادثه پشت لحظه ها  خبر به ما نمی دهد

نمی دهد که می دهم تمام عشق وعمرخود

به پای هرچه هستی وخدا که جا نمی دهد

                                                            " سمیرا موصلانی "

 

 

+ نوشته شده در  Sun 13 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

شعر

با چـتر آبـــیت به خیــابــان    که آمدی

حتما بـگو به ابــــر به باران   که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است

از امتـــداد خیــس درختــان   که آمدی

امروزروزخوب من وروزخوب توست

با خنـــده رویــی ات بنــما یـان که آمدی

فـــواره هــای یخ زده یکــباره وا شـد ند

تا خــورد بر مشــام زمســـتان  که آمدی

شب مانـــده بود و هیــــبتی  از   نگاه تو

مانــــنـد ماه تا لــب ایـــوان     که آمدی

زیبــــا یی رهــــا شـده در شعرهای من!

شعــرم رسیـــده بود به پـایـان  که آمدی

پیش از شما خلاصــه بـــگویـم ادامه ام

نه احتمال داشــت نه امـــکان   که آمدی

گنجـــشک ها ورود تو را جار می زنند

آه ای بهــار گمـــشده... ای آن که آمدی!

                                                          " فرهاد صفریان "

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

رونی پس از یک فوتبال جانانه با شتاب به کافی آیس آمد و پشت میز کوچکی نشست . سپس پولهایش را که ۱۵ سنت بیشتر نبود شمرد . پیشخدمت با دیدن رونی با عصبانیت خود را به او رساند و گفت :

- چه میخواهی؟

رونی هنوز نفس نفس می زد او بریده بریده گفت :

- بستنی . لطفا لیست بستنی هایتان را بدهید تا انتخاب کنم . 

پیشخدمت گفت :

- نیازی به لیست نیست . همینطوری می گویم . بستنی ایتالیایی ۲۰ سنت - آلمانی ۱۸ سنت - وانیلی ۱۴ سنت - موزی ۱۰ سنت و شکلاتی هم ۱۲ سنت .

رونی یک مقدار فکر کرد سپس گفت :

- لطفا برایم بستنی موزی ۱۰ سنتی بیاورید . ممنون می شوم .

پیشخدمت از اینکه این پسر بچه نامرتب ادای شاهزاده ها را درمی آورد و به او دستور می دهد . برای لحظه ای ابروهایش را در هم کشید و گفت :

- اطاعت قربان . امر دیگری ندارید ؟ ...... ببین پسرجان بستنی را می آورم . فقط زود می خوری و گورت را گم می کنی . اینجا جای بچه ها نیست . فهمیدی؟

رونی چیزی نگفت . او فقط منتظر ماند تا بستنی اش آماده شود . پیشخدمت پس از آوردن بستنی موزی ۱۰ سنتی به سراغ مشتریهای دیگر رفته و به آنها سرویس داد. تا اینکه پس از یک ربع وقتی به خودش آمد متوجه شد که از رونی خبری نیست . او با تعجب اطراف را وارسی نمود ولی مثل اینکه رونی از کافی آیس خارج شده بود . پیشخدمت به بیرون از کافی آیس آمده و برای لحظاتی کوچه خیابانهای اطراف را هم جستجو کرد ولی هیچ چیز دستگیرش نشد . اینجا بود که با ناراحتی به کافی آیس برگشت.

سرگارگر به پیشخدمت گفت:

- پیدایش کردی؟

پیشخدمت با عصبانیت گفت :

- لعنتی فرار کرد . مگر دستم به او نرسد . ولگرد بی پدر و مادر!

او با گفتن این حرف به سراغ میزی آمد که رونی چند دقیقه پیش آنجا بستنی خورده بود . در این لحظه توجه او به ظرف بستنی رونی جلب شد که کاغذی زیر آن بود . پیشخدمت کاغذ را برداشت و باز کرد . درون آن ۱۵ سنت پول بود و یک جمله نوشته شده :

- ۱۰ سنت برای بستنی موزی ....    ۵ سنت برای پیشخدمت!

                                                          برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۴  

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 9 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

معلم روی تخته سیاه نوشت " من خدای خود را دیدم "

سپس رو به بچه ها کرد و گفت :

- این هم موضوع انشا . بروید و فردا برایم نوشته ها یتان را بیاورید

بچه ها راهی خانه شدند . این موضوع سخت بد جوری فکرپسرک را به خود مشغول کرده بود . او وقتی به خانه رسید با مادرش مشورت کرد . و مادر تنها پا سخش این بود که : 

- پسرم   هر چه که خوب و زیبا و دوست داشتنی باشد بدان که خدا در آن چیز حضور دارد . فقط کافی  است  بروی و آن خوبی ها را پیدا کنی...

پسرک دفتر به دست بیرون رفت تا بهتر درباره موضوع انشایش تحقیق کند.

از طرف دیگر پیرزنی با پسر و عروسش اختلاف پیدا کرده است و پسر هیچ  توجه ای به مادر نمی کند. پیرزن غمگین دستمالی برداشته و مقداری نان و پنیر درون آن می گذارد سپس راهی بیرون می شود . پسر بلافاصله می پرسد:

- کجا می روی  مادر؟

پیرزن نگاهی به پسر کرد و گفت :

- می روم پارک . می خواهم تنها باشم...

او پس از گفتن این حرف راهی پارک نزدیک خانه اشان شد. و بر روی نیمکتی نشست . بر لبه دیگر نیمکت پسرک  دفتر به دست نشسته و هنوز چیزی نتوانسته بود بنویسد. مدتی گذشت تا اینکه پیرزن که دیگر به آرامش مطلوبی رسیده بود با نگاهی مهربان رو به پسرک گفت :

- پسرم به  فکر چی هستی؟

پسرک وقتی نگاه زیبا و مهربان پیرزن را دید با لبخندی کودکانه گفت:

- دارم به موضوعی فکر می کنم که خیلی سخت است .

پیرزن با لحنی زیبا گفت :

- درست می شود پسرم . تو گرسنه ات نیست؟

پسرک  با خنده گفت :

- گرسنه ام است . مگر چیزی برای خوردن داری؟

پیرزن با شنیدن این حرف دستمالش را باز کرد و در مقابل پسرک گذاشت . سپس لقمه ای  از نان و پنیر گرفت و به دست پسرک داد . و خودش نیز به همراه او مشغول خوردن شد . آنها میخوردند و می گفتند و می خندیدند. تا جائیکه دیگرپسرک خود را در آغوش گرم پیرزن یافته بود . پیرزن مهربان پس از جمع کردن دستمال نان و پنیر باقیمانده - پسرک را به مکان بازی بچه ها که از وسایل زیادی مثل سرسره و تاب مجهز بود برد و او را بازی داد. پسرک تا حالا اینقدر شاداب نبود که پیرزن هم . پس از کلی تفریح و لذت با هم بودن دیگر پیرزن باید به منزل برمی گشت همینطورپسرک . پیرزن هنگام جدایی ازپسرک پیشانی او را بوسید واز او جدا شد و به خانه آمد . پسر پیرزن که خیلی عصبانی به نظر می رسید  با دیدن او فریاد زد :

- کجا بودی مادر؟ می دانی چقدر دنبالت گشتیم؟

پیرزن گفت :

- خواستم با خدای خودم خلوت کنم .

...................

و پسرک وقتی به خانه رسید مادرش پرسید :

- چی شد پسرم؟  نتیجه ای گرفتی؟

و پسرک گفت:

- مادر من او را دیدم . او خیلی خوب بود و مهربان . ما با هم نان و پنیر خوردیم. می دانی مادر او مرا به تاب بازی برد... راستی او برایم بستنی هم خرید...می خواهم از او بنویسم...

                                                برگزیده داستانهای کوتاه جهان۳ 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 11 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

شعر

تقـدیر چنین بود که با رفـتنت ای دوست

                                  ما نیز از این گستـــره کم کم بگریزیم

بعد ازتودر این دشت بلاخیز من و عشق

                                  تصـمـیم گرفــتیـم که از هم  بگــریزیم

+ نوشته شده در  Thu 10 Apr 2008ساعت 10 AM  توسط h-i  | 

شعر

من ندانم که کیم ...

من فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زند گیم....

+ نوشته شده در  Thu 10 Apr 2008ساعت 10 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

پس از سوار شدن پیر مرد -  اتوبوس به راه افتاد . همه مسافرها به دسته گلهایی که پیرمرد به دست گرفته بود خیره شدند. پیر مرد پس از چند ثانیه تمرکز جایی برای نشستن پیدا کرد. کنار صندلی او دختر جوانی نیز نسشته بود که به طور عجیبی محو تماشای گلهای زیبای پیرمرد شد .

نگاه لرزان و زیبای دختر که  انگار مست تماشای شاخه های گل شده بودند پیرمرد را برای لحظاتی به خود جلب کرد. او پی برده بود که این دختر بیش از همه مسافرها عاشق گلها شده است . اینجا بود که رو به دختر گفت :

- گلهای زیبائیست نه؟

دختر صورتش را نزدیک کرد و پس از بو کردن گلها با شادابی گفت :

- فوق العاده است آقا

پیرمرد با لبخند به چشمهای دختر خیره شد و سپس شاخه های گل را به دست او داد. دختر با تعجب گفت:

- برای چه به من می دهید؟

پیرمرد گفت :

- دیدم که خیلی به آنها علاقه مند شدی گفتم به تو هدیه دهم! و مطمئن هستم که برای آن کسی هم که می برم از این کار من خوشنود خواهد شد .

 پیرمرد با گفتن این حرف از جایش برخواست واز راننده خواست ایستگاه بعدی نگه دارد . پس از اینکه اتوبوس به ایستگاه رسید پیرمرد پیاده شده و راه قبرستان را در پیش گرفت.....

                                                 برگزیده داستانهای کوتاه جهان۲

+ نوشته شده در  Wed 9 Apr 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

مطالب قدیمی‌تر