تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

برداشت

                  دوست دارم بدانم به نظر تو دوست عزیزم در این تنهایی با شکوه چه چیزی می طلبد؟

+ نوشته شده در  Tue 20 May 2008ساعت 8 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می کردند .

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد ! داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او  بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند کرد ... پس معجونی به دختر داد و گفت :

- هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او  را بکشد ... و توصیه می کنم با مادر شوهرت خوب باش و مدارا کن تا کسی به تو شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :

- آقای دکتر ... دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم! حالا او را مانند مادرم دوست دارم . و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد . خواهش می کنم داروی دیگری بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت :

- دخترم نگران نباش ! آن معجونی که به تو دادم سم نبود . بلکه سم در ذهن خود تو  بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است . 

                                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۷ "

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در یکی از روستاهای ایتالیا - پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش ناراحت می کرد .

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت :

- هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی ... یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب !

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند . پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد . یک روز پدرش به او پیشنهاد داد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند  یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد .

روزها گذشت تا اینکه یک روز پسر پیش پدرش آمد و با شادی گفت :

- بابا امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم !

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند . پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت :

- آفرین پسرم . کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی ...آن حرفها چنین آثاری بر انسانها می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری ... اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .  

                                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۶ "

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در  شهری دور افتاده - خانواده فقیری زندگی می کرد . پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده است ناراحت بود . چون همان مقدار پول هم به سختی به دست می آمد .

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود . صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و  گفت :

- بابا این هدیه من است !

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد . داخل جعبه خالی بود ! . پدر با عصبانیت فریاد زد :

- مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

اشک از چشمان دختر سرازیر شد و با اندوه گفت :

- بابا جان من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم ...

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد . دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد .

                                     " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۵" 

+ نوشته شده در  Sun 18 May 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

بچه ها سلام

دوست دارم بدونم اگر یکی از دوستانتون عازم سفر باشه... براش چه دعا یی می کنید؟

۱- سلامت باشه...

۲- زود برگرده.......

۳- موفقیت رو تجربه کنه .......

۴ - فراموشتون نکنه...

+ نوشته شده در  Thu 15 May 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند . و برای محاکمه به پایتخت فرستاده شدند .

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید :

- ای سردار اگر من از گناهت بگذرم و آ زادت کنم چه می کنی؟

سردار پاسخ داد :

- ای فرمانروا اگراز من بگذری به وطنم باز می گردم و تا آخر عمرم فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید:

- و اگر از جان همسرت بگذرم آنگاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت :

- آنوقت جانم را فدای تو می کنم .

فرمانروا از پاسخی که شنیده بود آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد . سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:

- آیا دیدی سرسرای کاخ چقدر زیبا بود؟ ... دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت :

- راستش را بخواهی من به هیچ چیزی توجه نکردم !

سردار با تعجب گفت :

- پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت :

- تمام حواسم به تو بود ... به چهره مردی که می گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!.

                                                           " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۴"

+ نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 7 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

روزی مرد ثروتمندی پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در اینجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید :

- نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر گفت :

- عالی بود پدر!

پدر پرسید :

- آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر گفت :

- بله پدر

و پدر پرسید :

- چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید وبعد به آرامی گفت :

- فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند . ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ... اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن این حرفهای پسر زبان مرد بند آمد . پسر بچه اضافه کرد :

- متشکرم پدر  تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!!.

                               " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۳ "

+ نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد . در باز بود و او خانه مجلل - باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :

- این بازرگان چقدر ثروتمند است!

و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد . در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد . تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است . تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد . او دید که همه مردم به حاکم احنرام می گذارند حتی بازرگانان . مرد با خودش گفت :

- کاش من هم یک حاکم بودم . آن وقت از همه قوی تر می شدم .

در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدری شد . در حالی که روی تخت مجللی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می کردند . احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است . او آرزو کرد که خورشید باشد و ناگهان تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند .

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که ابر از خورشید نیرومندتر است . و تبدیل به ابری بزرگ شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد . این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد . ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی بزرگ رسید  دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت :

- قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگ است . و تبدیل به صخره بزرگ و عظیمی شد . همانطور که با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود . نگاهی به پائین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۲ "

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 7 AM  توسط h-i  | 

شناخت

کودک نجوا کرد:

- خدایا با من صحبت کن .

و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند . ولی کودک نشنید . پس کودک فریاد زد :

- خدایا با من صحبت کن!

و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد . کودک فریاد زد :

- خدایا یک معجزه به من نشان بده .

و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید . کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت :

- خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم .

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست . او در حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد .  

 

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 7 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته هق هق گریه می کند . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :

- چرا گریه می کنی ؟ ... دختر خوب

دختر در حالی که گریه می کرد گفت :

- می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۱۰ سنت دارم در حالی که گل رز ۷۰ سنت است . مرد لبخندی زد و گفت :

- با من بیا ... من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .

وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت :

- مادرت کجاست ؟... می خواهی تو را برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت:

- آنجا...

و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت . مرد دلش گرفت . طاقت نیاورد . به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد...

                              " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۱ "  

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

یادم می آید وقتی که نو جوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم .

جلوی ما یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بوده ببینند صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد ...

وقتی به باجه بلیط رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید :

-  چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر جواب داد :

- لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسال .

متصدی باجه قیمت بلیط ها گفت . پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید :

- ببخشید گفتید چقدر؟

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط را تکرار کرد . پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که پول کافی نداشتند! . پدر فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی دهد؟ . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت :

- ببخشید آقا ... این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد گفت :

- متشکرم آقا ... متشکرم .

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم . ما آن شب به سیرک نرفتیم! 

                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۰ "    

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند!

و به مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد! . دوستی که سیلی خورده بود  سخت آزرده شد . ولی بدون اینکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت " امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد "

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند . تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد . نزذیک بود غرق شود که دوستش به کمک او شتافت و او را نجات داد . بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت . بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد "

دوستش با تعجب از او پرسید :

- بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم  تو آن جمله را روی شنها نوشتی و حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟ "

دوست نجات یافته گفت :

- وقتی کسی ما آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش  آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .  

                                    " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۹ "

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود . تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند.

کارفرما از اینکه کارگر خویش را از دست می داد ناراحت بود . ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت . کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود . نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست . چون می دانست  که کارش آینده ای نخواهد داشت . از چوبهای نا مرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد . و کارش را از سر سیری انجام داد .

وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد کلید خانه را به نجار داد و گفت :

-  این خانه هدیه من به شماست! . بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده اید .

نجار وا رفت! او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود . و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود .

                            " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۸ " 

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در خلال یک نبرد بزرگ - فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند .

فرمانده سربازان را جمع کرد. سکه ای از جیب خود بیرون آورد و سپس رو به آنها گفت :

- سکه را بالا می اندازم . اگر صورت باشد پیروز می شویم ! و اگر عدد  باشد شکست می خوریم!

بعد سکه را به بالا پرت کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید...

سکه به سمت صورت افتاد...

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند . و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند .

پس از پایان نبرد - معاون فرمانده نزد او آمد و گفت :

- قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت:

- بله...

و سکه را به او نشان داد . هر دو طرف سکه صورت بود!!!

                                         " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۷ "

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

شعر

تو ای بانوی احساسم مرا انگونه می خوانی

و آبی های چشمم را تو بی احساس می دانی

صدایت در تلاطمهای دریا موج   می سازد

صدفهای حضورم را چرا اینگونه می رانی

واین گمکرده فردا رابه ساحل تشنه می بینی

غروب سرد و غمگینی چرا با من نمی مانی

تو تنهایی و من هم در کنارت    از تو تنها تر   .........

نگاهت می کنم  بانو      تو از رفتن پشیمانی

تو رفتی رد پاهایت عذابم را دوچندان کرد

و فصلی را رقم می زد برایم حس ویرانی

ولی عیبی ندارد  رسم این دنیا همین بوده

تو حق داری که در شبهای دلگیرم ...نمی مانی...

                                               " سمیرا موصلانی "

+ نوشته شده در  Sat 26 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

سه راه خوشبختی را می دانم

                " سه راه خوشبختی را می دانم... "

آیا شما نیز می دانید؟

منتظر سه راه پیشنهادی شما بصورت نظرات خصوصی هستم ...

                                                    " مدیر وبلاگ "

+ نوشته شده در  Tue 22 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

           تقدیم به تمام میهمانان این وبلاگ ادبی

سلام

خیلی خیلی خوش آمدید

پیش از مطالعه هر مطلبی دعوتتان می کنم از نمایشگاه عکسی که فقط به افتخار حضور گرمتان در بخش " با طبیعت " ترتیب داده شده است . بازدید فرمائید.

ضمنا وبلاگ دیگری تحت همین مدیریت با سری دیگری از پوسترهای زیبا با نام " الم و قلم " - لینک شده در پیوندهای همین وبلاگ - آماده حضور پر مهر شماست .

                               دوستدار شما - مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  Tue 22 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

شعر

                              " پس نمی پرسی چه چیز؟ "

آه...که از بابت یک چیز

دلم می سوزد

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

پسری هر شب و هر روز

سر کوچه ماست

گردش چشم ترش

در پی یک چیز - مدام

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

کفش سوراخ من! و

کفش تو! و

چیز دگر...

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

پول روغن زدن کفش...

که آغشته

یک چیز شود

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

چشم پر مهر من از

روی سپاس و دل پاک!

و بگویم یک چیز...

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

مرحبا!...ای پسر خوب

" خوش تیپ شدم! "

از خدا می خواهم - به تو یک چیز دهد

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

تن سالم - دل پاک

و هزار کیسه پول!!!

تا نگویم یک چیز!

پس نمی پرسی چه چیز؟

......

آه ... که از بابت یک چیز

دلم می سوزد

" پسری هر شب و هر روز... سر کوچه ماست..."

                                                   " حسن ایمانی " 

 

+ نوشته شده در  Tue 22 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

شعر

زندگی پوشالیست

جای شعر و غزل و عشق

خدایا - خالیست!

......

همه در جنبش و در

کوشش و رنج

هر کسی در پی اندوختن

مالیست!

......

دیگر احساس لطیف...

پر پروانه و شمع

و قناری

همه در کاغذ تا گشته فالیست!

......

این همه خوردن و

پوشیدن و تور...

و هم آغوشی در شهوت و سور

عالیست!

......

صحبت از مرگ و فنا

جنگ و ستیز و کشتن!

آه...

چه اوضاع احوالیست

......

" شاعری "

ساز مخالف زدن

از روی جنون است

و هم بد حالیست!

......

کو وحشی و کو حافظ این

وادی عشق

که ببینند گرفتاری ما

چند سالیست!

......

شعر ما شد

همه درد و غم و اندوهی شگرف!

چون که برخاسته از

زندگی پوشالیست!!!

                                                " حسن ایمانی "

 

 

+ نوشته شده در  Mon 21 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  |