تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

گردش

فرصتی برای تفریح خود بگذارید......... آن هم در طبیعت ...

+ نوشته شده در  Fri 20 Jun 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

طنز

بچه ها . سلام ... باور کنید خسته شدم از بس مطلب های ادبی و شعر و سوال و از این دست مسایل تو وب گذاشتم . البته نه این که ادامه نمیدم . نه . فقط یک  چند روز میخوام  فاصله بگیرم . همش یکنواخت شده ! اگه اجازه بدید بشینیم دور هم و چند تا چه میدونم " لطیفه ... طنز ... جوک و از این جور چیزها "  تعریف کنیم . باور کنید خیلی خوش میگذره ها . من توی نظرات منتظرم که شما هم برام از این دست چیزهای خنده دار بگید ... به طوری که تا نظرات رو باز کنم صدای خندم فضای اتاق رو از سکوتی ممتد برهونه... باشه؟...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱... یکی با هواپیما از مشهد به تهران میاد . بعد از اینکه در فرودگاه از هواپیما پیاده میشه به ساعتش نگاه میکنه و میگه :

- ای بابا اگه میدونستم ۲ ساعت راهه که پیاده میومدم!!!

--------------------------

۲... یک مردی میره خواستگاری . دختره براش چایی میاره . مرد به دختر میگه :

- دست شما درد نکنه پروانه خانم.

دختره ناز میکنه و میگه :

- من پروانه نیستم ... آهو ام!

مرد میگه :

- حیوون! ... حیوونه! ... چه فرقی میکنه!!!

---------------------------

۳- یک مسافر توی اتوبوس مسافرتی نشسته و عازم شهرشه . شب توی راه مسافرها کم کم خوابشون میبره!

مسافر با تعجب از جاش بلند میشه و میره پیش راننده و میگه :

- ببینم آقای راننده ... همه مسافرها که خوابن . شما برای برای کی دارید رانندگی میکنید؟!!!  

--------------------------

( و حالا با احترام به تمام ترکها و لرها... و اینکه هدف یک شوخی ساده بیش نیست ...)

۴... یک آخوند روی منبر میگه :

- برقها رو خاموش کنید . آماده بشید ببرمتون کربلا!

برقهای مسجد خاموش میشه . آخوند روضه میخونه . بعد که کارش تموم میشه برقها رو روشن میکنن .

آخونده میبینه یک تعداد آدم با ساک و چمدان کنار در خروجی مسجد ایستادند . با تعجب از منبر پائین میاد و میره پیش اونا و میگه :

- کجا؟

میگن:

- آقا ... خودتون گفتید آماده بشید ببرمتون کربلا! ما هم آماده ایم !!

آخونده میگه :

- ببینم ... شما لرید؟

میگن:

- نه آقا ...ما ترکیم ... لرها بیرون توی اتوبوس نشسته منتظرند!...

-------------------------

۵... میگن مدعی ادعای خدایی میکرد! میگیرن میبرنش پیش قاضی . اونجا قاضی بهش میگه:

- دست از ادعات بردار .

مدعی اصرار زیادی میکنه که :

- نه الا و بلا من خدا هستم!!!

قاضی که دید یارو دست بردار نیست فریاد زد:

- تو میدونی من چه بلایی به سر اون مرتیکه در آوردم که ادعای پیغمبری میکرد؟... دادم آتیشش زدند .

مدعی سینه اش رو جلو میده و میگه :

- خوب کاری کردی آقای قاضی .. اون دروغ میگفت! آخه من اون رو نفرستاده بودم !.

-----------------------

۶ - یک مسلمون قصد میکنه مسیحی شه . با وساطتت پدرهای روحانی میبرنش کلیسا تا مراسم برگشت از دین اسلامش رو اجرا کنن! اونجا اسقف اعظم بهش میگه :

- ما برقها رو خاموش میکنیم و تو ۱۰۰۰ بار میگی " یا عیسی مسیح ". بعد نیت میکنی و مسیحی میشی .

مسلمون قبول میکنه . برقها خاموش میشه و مسلمون ۱۰۰۰ بار کلمه " یا عیسی مسیح "  رو تکرار میکنه . بعد ازاین کار به دستور اسقف برقها روشن میشه . یهو مسلمونه داد میزنه :

- اللهم صل علی محمد و آل محمد!!!  

 

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود! من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم.

- نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟!

سوال به نظرم خنده دار آمد . در طول چهار سال گذشته من چندین بار این خانم را دیده بودم ولی نام او چه بود؟...من کاغذ را تحویل دادم . در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود . پیش از پایان آخرین جلسه یکی از دانشجویان از استاد پرسید :

- استاد... منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد:

- در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید . همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند . باید آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید . حتی اگر این محبت فقط یک لبخند یا یک سلام ساده باشد .

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!  

                                           " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۳ "

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

پدر و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرده به زمین افتاد و داد کشید:آآآی ی ی!!

صدایی از دوردست آمد:آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد :

- کی هستی؟

پاسخ شنید :

- کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد:

- ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید :

- چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت :

- پسرم توجه کن

و بعد با صدای بلند فریاد زد:

- تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد:

- تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد . پدرش توضیح داد :

- مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است . هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب خواهد داد . اگر عشق را بخواهی ... عشق بیشتر در قلبت به وجود می آید . و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد . هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد .

                                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۲ "

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

با شریعتی

                                  " مناجات با او "

از زنده یاد دکتر علی شریعتی

---------

خدایا!

از خیمه گاه رحمتت بیرونمان نکن.

از آستان مهرت نومیدمان مساز.

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.

از درگاه خویشت مرا مران.

...ای خدای مهربان!

بر من روزی حلالت را وسعت ببخش

و جسم دینم را سلامت بدار

و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت

مبدل کن

و از آتش جهنم رهایم ساز.

... خدای من!

اگر آنچه از تو خواسته ام عنایت فرمایی

محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.

و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت

ندارد .

یا رب! یا رب! یا رب!

... خدای من!

این منم و پستی و فرومایگی ام

و این تویی با بزرگی و کرامتت

از من این می سزد و از تو آن...

...چگونه ممکن است به ورطه نومیدی

بیفتیم در حالی که تو مهربان و صمیمی

جویای حال منی.

...خدای من!

تو چقدر با من مهربانی با این جهالت

عظیمی که من بدان مبتلایم!

تو چقدر در گذرنده و بخشنده ای با این همه 

کار بد که من می کنم و این همه زشتی

کردار که من دارم.

...خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با یان همه فاصله ای

که من از تو گرفته ام.

...تو که اینقدر دلسوز منی!...

...خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟   

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

یادمان

" ارزش عمیق هر کس ... به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ..."

( دکتر علی شریعتی )

یاد و خاطره این بزرگ مرد تاریخ را گرامی می داریم .

اگر در این زمینه صحبتی برای گفتن دارید بفرمائید ...

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

برداشت

بچه ها با توجه به نمای ساختمان و فرم لباس دختر بچه ها فکر می کنید اینجا کدام کشور است؟

راهنمایی : این کشور اروپایی و کوچکه...

+ نوشته شده در  Tue 17 Jun 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در زمانهای قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند .

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...و با وجود این هیچ کسی تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت .

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد .

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد "

                              " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۱ "

 

+ نوشته شده در  Sun 15 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

سالها پیش دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدر به ارث برده بودند زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سو تفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند . پس از چند هفته سکوت اختلاف آنها زیاد شد . و از هم جدا شدند .

یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید . نجار گفت :

- من چند روزی است که دنبال کار می گردم . فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید . آیا ممکن است کمکتان کنم؟

برادر بزرگتر جواب داد:

- بله اتفاقا من یک مقدار کار دارم . به آن نهر وسط مزرعه نگاه کن . آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است . او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتما این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد انجام داده .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت :

- در انبار مقداری الوار دارم . از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی . تا دیگر او را نبینم .

نجار پذیرفت . و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار . برادر بزرگتر به نجار گفت :

- من برای خرید به شهر می روم . اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم .

نجار در حالیکه به شدت مشغول کار بود . جواب داد :

- نه ... چیزی لازم ندارم .

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت . چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کار نبود ! نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود! کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت :

- مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده است . از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست . وقتی برادر بزرگتر برگشت . نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است . کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت :

- دوست دارم بمانم . ولی پلهای زیادی است که باید آنها را بسازم .  

                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۰"

+ نوشته شده در  Sun 15 Jun 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

آرزو

بچه هایی که عازم سفر تابستونی هستید ............ از صمیم دل آرزو میکنم سفر خوش همراه با سلامتی داشته باشید .

+ نوشته شده در  Fri 13 Jun 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

برداشت

بچه ها ... یکی برای این  گربه های باغ دیالوگهایی بگه که یک خورده بخندیم . مردیم از بس این چند روز غم دیدیم . وااااااااااااااااااای  " فرض کنید که مخاطبشون هم اون آدمهان "

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت 7 PM  توسط h-i  | 

برداشت

هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

.....................

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت 7 PM  توسط h-i  | 

دوباره باید شد

- کسی که " قصد" دارد در موفقیتهایش " دست " دارد .

- " نقص دیگران " را خوب می بینیم ... " نقش خود را " چطور؟

- تا " کارآموز " نشوی ... " کار آزموده " نشوی .

- " نادان "... زنده به گور است .

- " سوار کار " واقعی ...کسی است که " سوار کار" باشد .

- گاهی لازم است " در دل " ... " درد دل " کرد .

- " دوستی برتر " و " دشمنی بدتر " از خود نداریم .

- " فرصتمند " باش ... تا " ثروتمند " شوی .

در " راه حل " ... قدم برداریم .

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Jun 2008ساعت 8 PM  توسط h-i  | 

معما

بچه ها من می دونم اون دختره چیکار می کنه ... شما هم می دونید؟ آخه آرکان دوست ترکیه ایم  این عکس رو گرفته و بهم گفته

جایزه داره ها...

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

خواست

- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد... و او سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد ... و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم .

- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند ... و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم .

- من از خدا خواستم به من شهامت دهد ... و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم

- من از خدا خواستم به من عشق دهد ... و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .

- من از خدا خواستم به من برکت دهد ... و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم .

- من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم ... ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم .

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود . و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد او را با برادر کوچکش تنها بگذارند . پدر و مادرش می ترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند . برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد . او با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیش تر می شد .

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند . تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی به طرف برادر کوچکش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:

- داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟! من کم کم داره یادم میره!

                                                            " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۹ "

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

سریازی پس از پایان جنگ ویتنام می خواست به خانه برگردد . سرباز قبل از این که به خانه برسد از نیویورک با پدرش تماس گرفت و گفت :

- پدر و مادر عزیزم ... جنگ تمام شده است و من می خواهم به خانه بازگردم . ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او پاسخ دادند :

- ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم .

پسر ادامه داد :

- ولی موضوعی است که باید درمورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد . و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند!

پدرش گفت :

- پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند .

پسر گفت :

- نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند!

آنها در جواب گفتند :

- نه . فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم . و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی مارا بر هم بزند . بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی .

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی از او نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از ساختمان بلند جان باخته است! و آنها مشکوک به خودکشی هستند . پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه نمودند . با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد - پسر آنها یک دست و یک پا داشت!!

                                                            " برگزیده  داستانهای کوتاه جهان ۱۸ "

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

مطالعه

بچه ها تابستون داره میاد ها ... مطالعه یادتون نره . باشه؟ ( البته نه مثل این دختره که معلوم نیست حین مطالعه با کی داره صحبت میکنه... ) مطالعه کتابهای داستان و رمانهای خوب.ok

بابا جان یکی هم بره بازار رمان منو پیدا کنه بخونه آخه مردم . واقعا که به من لطف دارین...خیلی خیلی ممنون...

 

+ نوشته شده در  Sat 31 May 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

برداشت

سلام بچه ها .. تصور کنید لبه این پرتگاه ایستاده اید .. اولین چیزی که فکرتون رو مشغول میکنه چیه؟ البته اگه صدای مهیب به هم خوردن امواج به صخره اجازه فکر کردن بده ...

باور کنید من که خودم جرات نمی کنم به لبه اون برم ... همین!

" پرتگاه لوب هید -  سواحل ایرلند"

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

بچه ها به بخش " با طبیعت " هم تشریف بیارید دیگه ...... آخه برای شما این عکسها رو تهیه کردم .

 

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

همسران مرد

روزی مرد ثروتمندی بود که چهار همسر داشت . مرد بیشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود . و همیشه برایش گرانقیمت ترین هدایا را خریداری می کرد . و بهترین غذاها را فراهم می نمود . او عالیترین ها را برای همسرش می خواست . همسر سومش را هم خیلی دوست می داشت و به داشتن او افتخار می کرد . اما همیشه از او می ترسید! که روزی این زن او را ترک کند .

مرد همسر دومش را هم دوست داشت . این زن بسیار صبور و همیشه با محبت مراقب او بود . مرد به او اعتماد زیادی داشت . و هر وقت با مشکلی مواجه می شد از او کمک می خواست . همسر اول مرد به او بسیار وفادار بود . و نقش مهمی در نگهداری ثروت او بازی می کرد . با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت! اگر چه این زن عمیقا عاشقش بود اما مرد کمتر به این زن توجه می کرد .

روزی مرد احساس کرد سخت بیمار است . و فهمید فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارد . بنابراین از چهارمین همسرش پرسید:

- من تو را بیشتر از همه دو ست دارم . و برای تو بهترین هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم . حالا که دارم می میرم آیا در کنارم می مانی؟ به من کمک می کنی؟

زن چهارم پاسخ داد:

- نه به هیچ وجه!!

و بدون گفتن کلمه ای دیگر به راه خود رفت . پاسخ او درست مثل چاقویی تیز در قلب مرد فرو رفت . مرد غمگین از همسر سومش پرسید :

- من در تمام زندگیم تو را دوست داشتم . حالا که دارم می میرم کنار من می مانی؟ آیا به من کمک می کنی؟

همسر سوم پاسخ داد :

- زندگی همچنان زیباست . من دوباره ازدواج می کنم .

قلب مرد شکست و یخ زد . سپس از همسر دومش پرسید :

- من همیشه موقع مشکلات به سراغ تو می آمدم و تو همیشه به من کمک می کردی . حالا دارم می میرم آیا از من حمایت می کنی؟ به من کمک می کنی؟

همسر دوم پاسخ داد :

- من متاسفم! الان نمی توانم کمکت کنم . نهایتا می توانم با تو تا مزارت بیایم .

این جواب درست مثل این بود که به مرد صاعقه بزند . و مرد احساس تباهی کرد . بعد صدایی آمد که می گفت :

- من با تو می مانم و با تو می آیم . مهم نیست که تو کجا می روی!

مرد به دنبال صاحب صدا گشت . همسر اول مرد بود . او خیلی نحیف بود چون مرد به او رسیدگی نکرده بود . مرد گفت :

- من باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم .

( حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگی امان داریم . 

- چهارمین همسر ما بدن ماست . مهم نیست که چقدر زمان برای رسیدگی به آن صرف کنیم . وقتی ما می میریم .او ما را ترک می کند .

- همسر سوم ما  دارایی موقعیت و ثروت ماست . وقتی ما می میرم همه آنها به دیگران تعلق پیدا می کنند .

- دومین همسر ما خانواده و دوستان ما هستند . مهم نیست که چه مدت زمان همراه ما بوده اند . بیشترین کاری که آنها قادرند برای ما انجام دهند این است که با ما تا سر مزار بیایند .

- اما اولین همسر ما روح و روان ماست . که اغلب اوقات در پی ثروت و قدرت و موقعیت از آن غافل می شویم . تنها روح است که هر جا می رویم ما را همراهی می کند . بنابراین همین حالا روحت را تقویت کن و پرورش بده . چرا که این بزرگترین هدیه ای است که در این دنیا به تو پیشکش شده است . )

                                                                                                         منبع : viva

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

چهار دیواری

من یک چهار دیواری دارم .

 یک دنیا

دنیایی که در آن کوه هست ... رود هست ... مور هست.

و کوه به من آموخت

که در سرما و در گرما - در برف و بوران - زیر آفتاب سوزان

یا باران

باید ایستاد... مقاوم بود

و رود به من آموخت که با وجود سنگ و صخره ... سد و نرده

خار و علف هرزه

باید جاری بود... مداوم

و مور به من آموخت

که با جثه هر چند کوچک با کمک یا

بی کمک - حتی نم نمک

باید اندیشه فردا کرد ... مصمم

...

...

و من این دنیا را به چهار دیواری خود

آوردم . مصمم - مداوم - و مقاوم .

من یک چهار دیواری دارم .

                                                                      " ناهید مومن خانی "

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

سوال...

بچه ها ... این که میگن ناهمواری های زندگی با ازدواج هموار میشه راسته؟

اگر واقعا ناهمواری ها این شکلیه ... که بی خیال !

+ نوشته شده در  Sat 24 May 2008ساعت 8 PM  توسط h-i  |