
" دوام شادی "
مردی مسن به زیر سایه درختی پناه آورد و بر روی علفهای پای درخت نشسته و سپس به تخته سنگی تکیه داد . او با گذشت زمان ، کم کم خوابش برد . پس از لحظه ای بادی ملایم شروع به وزیدن کرد . باد از این که درخت احساس شادابی می کرد متعجب شد و از او پرسید :
- ببینم درخت عزیز... از چه جهت این قدر شاداب و خندانی؟
درخت تکانی به خودش داد گفت :
- از این جهت که موجودی کنارم آمده و در زیر سایه من آرمیده است!
باد خنده ای کرد و گفت :
- تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدی از سایه ات استفاده کند!
درخت سکوت کرد . باد نگاهی هم به علفها انداخت و سپس همان سوال را از علف ها پرسید:
- ای علفهای سبز... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستید؟
علفها یک صدا گفتند :
- از این جهت که موجودی برای استراحت در آغوش ما آرمیده است!
باد باز هم خندید و گفت :
- شما هم اگر می دانستید که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدید در آغوشتان آرام گیرد!
علفها با شنیدن این حرف سکوت کردند . باد در هنگام رفتن نگاهی هم به تخته سنگ انداخت و باز همان سوال را از او پرسید؟
- ای تخته سنگ ... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستی؟
تخته سنگ گفت :
- از این جهت که موجودی پیدا شده که از من به عنوان تکیه گاه خویش استفاده می نماید.
باد زوزه ای کشید و دور شد . اما همانطور که از آنجا دور می شد گفت:
- ای تخته سنگ ، تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هیچ وقت راضی نمی شدی به تو تکیه دهد! من برای همه شما متاسفم . شادی شما دوامی نخواهد داشت!
پس از رفتن باد ، مرد اسب سواری نزدیک شد . او با دیدن مرد مسن که در خواب نازی بود فریاد زد:
- برخیز ای مرد... برخیز!
مرد مسن ناگهان از خواب پرید و نگاهی به مرد اسب سوار انداخت . مرد اسب سوار پرسید:
- اینجا چه می کنی؟ آیا منتظر کسی هستی؟
مرد مسن پس از این که سرورویش را مرتب کرد گفت :
- آری ، منتظر پسرانم هستم . آنها قرار است امروز به اینجا بیایند تا این درخت را از ریشه درآوریم! تخته سنگ را خرد کنیم! و علفها را برچینیم!
مرد اسب سوار با تعجب پرسید:
- برای چه؟
و مرد مسن همانطور که از جا بر می خواست گفت :
- قرار است اینجا خانه ای بنا کنیم!!
حسن ایمانی
در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه!)