تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

                                                آرزوها                            ۶۶

   

پسرک ، پدر و مادرش را از دست داده بود . کسی هم از او نگهداری نمی کرد . روزی که خسته از خیابانی رد می شد ، کنار در خانه ای مجلل نشست . از سرما بدنش بي حس شده بود . با خود گفت : اي كاش من هم در چنين خانه اي زندگي مي كردم!

و با همين روياها به خواب رفت. وقتي که بيدار شد ، دید در اتاق بسیار شیکی  قرار دارد! چند بار چشمانش را باز وبسته كرد ، تا اینکه مطمئن شد ، اين يك خواب نيست.
از بيرون اتاق صداهايي به گوش مي رسيد . پسرك از ترس پتو را روي سرش كشيد! صداي زني بود كه انگار به مردي حرف می زد :

- خداوند آرزوي ما را برآورده كرده است وديشب كه تو نبودي پسر بچه اي زيبا برايمان فرستاده است.

 



                                                                        بهنام زارعي - از همدان

 

 

................................................خوب بود بهنام جان . ( چند نکته )

 خب ، بحثی در این که هر کسی که صادقانه از خدای خودش درخواستی داشته باشد ، عملی خواهد شد ، نیست . فقط این داستان از لحاظ واقع گرایی و این که در صورت وقوع چنین رخدادی آیا واکنش خانواده ها اینگونه خواهد بود . باید گفت که خیلی کم . چرا که نمی توان در اولین برخورد با یک بچه خیابانی مدعی شد که این هم فرزند ما! که:

   " خدا دعای ما را مستجاب کرد!" ...

 به هر صورت شاید این اتفاق خاص بوده و برای آن زن ، واقعا  یک موهبت و یک معجزه بوده . در هر صورت اگر نقدی بر این که  " واقعگرایانه بودن داستان جای ابهام دارد "  وارد شود. منطقی است . این داستان صرفا به جهت اشاره شما به اصل تحقق آرزوهای صادقانه و نه واقع گرایانه مورد تائید می باشد .

ممنونم بهنام عزیز................................................................. حسن ایمانی

+ نوشته شده در  Mon 6 Oct 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  |