بانوی مو طلایی
هر چه بالا می روم
از تپه ها
خستگی ام رفع می شود!
چون پشت حصارهای
به هم تندیده تا افق
در کلبه ای چوبی
آن طرف پرچین ها
می دانم که
به انتظار نشسته ای
یا کنار کلبه ات
رخت سفید عشق را
بر طناب عاطفه
گره می زنی هنوز
از تپه ها
خستگی ام رفع می شود!
چون پشت حصارهای
به هم تندیده تا افق
در کلبه ای چوبی
آن طرف پرچین ها
می دانم که
به انتظار نشسته ای
یا کنار کلبه ات
رخت سفید عشق را
بر طناب عاطفه
گره می زنی هنوز
آه... بانوی مو طلایی ام
از این فراز ناسطوح
تو را می بینم
کلبه از لای درختان چنار
پیداست
و تو که دست به پیشانی
مرا می جویی
آه...بانوی مو طلایی ام
ببین چگونه باد
می وزد به سوی تو
و می پراکند به شانه ها
هزار تار موی تو
من تو را می بینم
و تو انگار هنوز
به دنبال منی
آه...بانوی مو طلایی ام
چه طبیعتی
همه جا سبز
دارو درخت
کلبه ای دور
و حوضش که پر از مرغابیست
و دو تا اسب سفید
آسمانی که همیشه
آبیست
و حصاری که به بلندای افق
متصل است
آه...بانوی مو طلایی ام
من همین بالایم
و تو را
می بینم
می دانم که چه حسی داری
ذوق پیدا شدنم
سینه کوه
آه...بانوی مو طلایی ام
من هستم
و طبیعتی
که به این زیبائیست
ِتا تو باشی
و چنین حال و هوایی
زندگی با تو همیشه
جاریست
همیشه جاریست
