- زمان تلف شده ، زندگی تلف شده خودمان است.
- زندگی هیچ ارزشی ندارد! ولی در جهان هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.
- بد نیست گاه به گاه کمی با ادبمان تجارت کنیم .
- آن کس که عاشق خود است . تا آخر عمر عاشق باقی می ماند .
- می گویند حسود کسی است که از چاقی دیگران لاغر شود.
- متعصب به کسی می گویند که نه نظر خود را عوض می کند نه موضوع صحبت را .
- وقتی پیراز جوانان و جوانان از پیران نزد شما گله می کنند، شک نکنید که شما در وسط سنین عمر خود هستید.
- بعضی وقتها با باز کردن دهان ، اشتباهات ترسناکی را مرتکب می شویم .
- سلیقه و ابتکار ، یعنی وضعیت عادی را به طرز غیر عادی نمایش دهیم.
- پاها و آرزوها را هرگز نباید از گلیم خود درازتر کنیم .
- فکر نکنید چرا گل سرخ خار دارد . بلکه خوشحال باشید که شاخه خاردار ، گل سرخ زیبایی هم دارد .
- فرانسوی ها می گویند : پرخور، قبرش را با چنگال می کند!
- بدبختی بزرگ این است که زمانی معنی و روش زندگی را یاد می گیریم که زندگی امان دیگر تمام شده است!
- اگر چاق بمیریم یا لاغر، فقط به حال حمل کنندگان تابوت فرق می کند!
- ادب چیز خوبی است ، پس چرا آن را به دیگران تقدیم نمی کنیم؟
- کسی که حرف می زند می کارد. و کسی که می شنود درو می کند.
- با لبخند زندگی کنید ، سلام کنید ، تعارف کنید و پذیرایی کنید.
برگرفته از کتاب " آداب معاشرت "
شهین دخت بهزادی
+ نوشته شده در
Wed 30 Jul 2008ساعت
7 PM  توسط h-i
|
دست نوشته های بزرگان
تیر و کمان
فرزندان شما از آن شما نیستند
آنها دختران و پسران زندگی اند
آنهااز طریق شما به دنیا گام نهاده اند نه از شما
و هر چند با شما هستند ـ متعلق به شما نیستند
شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید
ولی فکرتان را نمی توانید
زیرا آنها افکار خودشان را دارند
شاید بتوانید به بدنهای آنها خانه بدهید ولی نه به روح ها یشان
زیرا روح آنها در خانه فردا مسکن دارد
فردایی که شما نخواهید دید حتی در رویا هایتان!
شاید بتوانید تلاش کنید که مثل آنها شوید
ولی نخواهید که آنهامثل شما شوند زیرا زندگی به عقب باز نمی گردد
و با دیروز سر و کار ندارد
شما کمانهایی هستید که فرزندان شما به عنوان تیرهای زندگی
از آنجا پرتاب می شوند
سازنده کمان مسیر را نیک می شناسد
و با مشیت خود شما را تا آنجا خم می کند که تیرها
به نرمی و تا آخرین حد پرش خود بپرند
بگذارید در دستهای سازنده کمان برای شادی و شادمانی خم شوید
بگذارید تیرها به سمتی که او می پسندد پرواز کنند
و بدانید که کمان را نیز
استوار و محکم می پسندد.
" جبران خلیل جبران "
+ نوشته شده در
Mon 7 Jul 2008ساعت
3 AM  توسط h-i
|
" مناجات با او "
از زنده یاد دکتر علی شریعتی
---------
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان نکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت مرا مران.
...ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش
و جسم دینم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت
مبدل کن
و از آتش جهنم رهایم ساز.
... خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایت فرمایی
محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت
ندارد .
یا رب! یا رب! یا رب!
... خدای من!
این منم و پستی و فرومایگی ام
و این تویی با بزرگی و کرامتت
از من این می سزد و از تو آن...
...چگونه ممکن است به ورطه نومیدی
بیفتیم در حالی که تو مهربان و صمیمی
جویای حال منی.
...خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت
عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر در گذرنده و بخشنده ای با این همه
کار بد که من می کنم و این همه زشتی
کردار که من دارم.
...خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با یان همه فاصله ای
که من از تو گرفته ام.
...تو که اینقدر دلسوز منی!...
...خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
+ نوشته شده در
Wed 18 Jun 2008ساعت
12 PM  توسط h-i
|
- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد... و او سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .
- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد ... و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم .
- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند ... و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم .
- من از خدا خواستم به من شهامت دهد ... و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم
- من از خدا خواستم به من عشق دهد ... و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .
- من از خدا خواستم به من برکت دهد ... و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم .
- من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم ... ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم .

+ نوشته شده در
Thu 5 Jun 2008ساعت
5 PM  توسط h-i
|
کودک نجوا کرد:
- خدایا با من صحبت کن .
و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند . ولی کودک نشنید . پس کودک فریاد زد :
- خدایا با من صحبت کن!
و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد . کودک فریاد زد :
- خدایا یک معجزه به من نشان بده .
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید . کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت :
- خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم .
پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست . او در حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد .
+ نوشته شده در
Tue 29 Apr 2008ساعت
7 AM  توسط h-i
|
دست نوشته های بزرگان
تیر و کمان
فرزندان شما از آن شما نیستند
آنها دختران و پسران زندگی اند
آنهااز طریق شما به دنیا گام نهاده اند نه از شما
و هر چند با شما هستند ـ متعلق به شما نیستند
شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید
ولی فکرتان را نمی توانید
زیرا آنها افکار خودشان را دارند
شاید بتوانید به بدنهای آنها خانه بدهید ولی نه به روح ها یشان
زیرا روح آنها در خانه فردا مسکن دارد
فردایی که شما نخواهید دید حتی در رویا هایتان!
شاید بتوانید تلاش کنید که مثل آنها شوید
ولی نخواهید که آنهامثل شما شوند زیرا زندگی به عقب باز نمی گردد
و با دیروز سر و کار ندارد
شما کمانهایی هستید که فرزندان شما به عنوان تیرهای زندگی
از آنجا پرتاب می شوند
سازنده کمان مسیر را نیک می شناسد
و با مشیت خود شما را تا آنجا خم می کند که تیرها
به نرمی و تا آخرین حد پرش خود بپرند
بگذارید در دستهای سازنده کمان برای شادی و شادمانی خم شوید
بگذارید تیرها به سمتی که او می پسندد پرواز کنند
و بدانید که کمان را نیز
استوار و محکم می پسندد.
" جبران خلیل جبران "
+ نوشته شده در
Sun 30 Mar 2008ساعت
10 AM  توسط h-i
|