تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

بخشی از رمان

         

      تا حالا سنگینی سکوت را اینگونه حس نکرده بود . آنهم در شبی که مهتاب نداشت . گاهی وقتها سکوت ته دل آدم را خالی می کند . بدون آنکه اختیاری در کنترل آن داشته باشی. احساس می کرد چیزی شبیه به همان دلهره شب قبل که در سیرک از تماشای راه رفتن مرد بند باز روی طناب وجودش را تسخیر کرده بود به سراغش آمده است . هیچ چیز به اندازه دلهره و ترس نمی تواند با جان آدم بازی کند . این حرفی بود که از پدر بزرگش به یادگار حفظ کرده بود . سکوت شب وقتی جامه وحشت به تن می کند که صدای پارس سگها و آواز ناخوشایند جیر جیرکها ثانیه شمارش شوند!

 

 

مسیری که باید طی می شد پوشیده از درختان تناوری بود که شاخه هایش به هر طرف که می خواستند پیچ خورده بودند . این پیچیدگی مرموز شاخ و برگها اشکال نامنظم و وحشتناکی را در مقابل دیدگانش متصور می کرد . اما فارغ از هر چیزی بالاخره این مسیر باید طی می شد . خواه آهسته . خواه شتابان .

دختر...

 

 

                                                           شروع فصل ۴ رمان " تاریکی "

                                                                   اثر : اردشیر نوذرپور

                                                                   چاپ ۲۰۰۲ - فرانسه

+ نوشته شده در  Fri 18 Jul 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

رد قلم بزرگان

دوستانی که مایل به مطالعه متنهای قوی هستند بخوانند و نظر دهند .

...روی علفهای کنار جاده لاک پشتی می خزید . بی جهت می پیچید . برجستگی کاسه اش را به هر سو می کشید . با پاهای سنگینش که مجهز به ناخن های زرد بود علف ها را می آزرد .

در حقیقت راه نمی رفت . خودش را می کشید . کاسه اش را بلند می کرد . جوانه های جو زیر کاسه اش می لغزید . دانه های گشنیز روی آن می افتاد و به زمین می غلتید . نوک شاخی اش نیمه باز بود . چشم های سبع ریشخندی اش زیر ابروهای ناخن وار راست به جلو می نگریست . توی علفها پیش رفت و شیار له شده ای به دنبالش باقی گذاشت . خاکریز جاده گرده اش را در برابر او گسترده بود . لحظه ای با سر برافراشته - ایستاد چشمکی زد . بالا و پایین را ورانداز کرد و از خاکریز بالا رفت . پاهای پنجه دارش به جلو دراز شد ولی به جایی بند نشد . کاسه اش علف ها و شنها را می خراشید . پاها کاسه را به جلو هل داد . به تدریج که شیب دامن خاکریز می شد کوشش لاک پشت نیز بیشتر می شد . خم شد و کاسه را جاکن کرد - بلند کرد و به جلو راند . سر استخونی تا آنجا که گردن کشیده می شد به جلو دراز شد .

اندک اندک لاک پشت از خاکریز بالا رفت تا به لب جاده رسید ... حالا دیگر به آسانی می رفت . دست و پا به کار افتاد . کاسه به چپ و راست تلوتلو می خورد . اتومبیل شکاری ای نزدیک شد . زن چهل ساله ای آن را می راند . راننده لاک پشت را دید . یک مرتبه به طرف راست - بیرون جاده فرمان داد . چرخ ها زوزه کشید . ابری از گردو خاک زبانه کشید . یک ثانیه ماشین روی دو لاستیک ماند . و سپس روی هر چهار چرخ افتاد . ماشین از جا کنده شد دوباره به روی جاده افتاد و آهسته تر دور شد . لاک پشت به سختی به زیر لاکش پناه برده بود . ولی حالا می شتافت زیرا جاده سوزان بود .

ماشین باری کوچکی پیش می آمد . وقتی که خوب نزدیک شد راننده لاک پشت را دید . به تندی فرمان داد تا آن را له کند . یکی از چرخهای جلو کنار لاک فرود آمد . لاک پشت مثل پول خرد غلتید! . و مانند یک تیله بازی بیرون جاده پرت شد و قل خورد . ماشین باری دوباره در مسیر خود قرار گرفت . سنگ پشت طاق باز افتاد . زمان زیادی توی لاکش کز کرد . آخر سر پاهایش در هوا جنبید . چیزی را می جست تا به کمک آن به رو بیفتد .  

" سطرهایی که خواندید تقریبا یک سوم از فصل سوم - و بسیار کوتاه - ( خوشه های خشم ) اثر گرانمایه جان اشتاین بک رمان نویس  است . " 

+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  |