تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

قصه کوتاه

       

 

                                                " قهرمان واقعی "

 

           امروز فینال کشتی محمد است . اهل خانواده و خیلی از دوستان و نزدیکانش برای تشویق او به سالن آمده بودند . ولی محمد تاکید زیادی داشت که من هم حضور داشته باشم . من و محمد ، دوستان صمیمی ای بودیم  . از این جهت دعوتش را پذیرفته و برای تماشای کشتی او به سالن آمدم . حریف محمد - یوسف بود . کشتی گیری  قدرتمند ، که چند دوره مدام قهرمان استان می شد . برای من باور پیروزی محمد بر یوسف خیلی سخت بود . محمد با دیدن من در سالن دستش را تکان داد و به حالت تعظیم از حضور من تشکر کرد . همه با دیدن این صحنه فکر کردند که من کی هستم که این کشتی گیر خوب به من احترام می گذارد! به هر صورت  کشتی آغاز شد و محمد با کمال تعجب و در عین ناباوری توانست بر حریف قدرتمندش غلبه نماید! محمد با این پیروزی درخشان ، قهرمان استان در وزن خودش شد . یوسف با قبول شکست ناباورانه در مقابل محمد ، از جایش برخاست و محمد را در آغوش گرفت!  سپس بوسه های ممتدی از گونه های محمد برداشت و خودش به جای داور مسابقه ، دست محمد را به عنوان برنده بالا برد!
روز بعد باز هم محمد من را به تماشای مسابقه دعوت کرد. البته تماشای یک وزن دیگر . به اتفاق محمد وارد سالن مسابقه شدیم و در میان تماشاگران نشستیم . مسابقات کشتی در وزنهای مختلف آغاز شد . در این فاصله متوجه شدم که یوسف نیز وارد سالن شد و در میان تماشاگران نشست تا کشتی ها  را تماشا کند.  محمد نیز متوجه حضور یوسف شد . در این لحظه هر دو کشتی گیر نگاهشان به هم افتاد . محمد بلافاصله از جا برخاست و دست به سینه ایستاد. او چند ثانیه به معنای احترام خم شد! از دیدن این حرکت محمد عصبانی شدم و بلافاصله از دستش چسبیده او را سرجایش نشاندم . محمد گفت :
- چه می کنی؟
گفتم :
- تا کی می خواهی لوس بازی درآوری؟ وقار خودت  را حفظ کن پسر... آخر تو قهرمان استان هستی! یوسف دیگر شکست خورده است . احترام به او دیگر چه معنایی دارد؟
محمد ناگهان چهره اش برآشفت و گفت :
- من قهرمان نیستم! قهرمان واقعی اوست که با وجود شکست در مقابل من ، بر خشم و عصبانیت خود تسلط پیدا کرد. ندیدی در آن وضعیت ، چگونه با مهربانی مرا در آغوش گرفت؟ ندیدی؟ این کار را کمتر قهرمانی از خود نشان می دهد. من برای این اخلاق جوانمردانه اش ،  همیشه به او احترام خواهم گذاشت. دیگران هر چه می خواهند فکر کنند . اصلا مهم نیست!

 

 

                                                                         حسن ایمانی

                                        در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه!)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                     توجه

کپی برداری از کلیه داستانهای کوتاه این وبلاگ و یا نقل قول آنها بدون اجازه نویسنده آن ممنوع می باشد.

                                                       " مدیر وبلاگ "

 

+ نوشته شده در  Sat 30 Aug 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

    

      

 

      " دوام شادی "

 

  مردی مسن به زیر سایه درختی پناه آورد و بر روی علفهای پای درخت نشسته و سپس به تخته سنگی تکیه داد . او با گذشت زمان ، کم کم خوابش برد . پس از لحظه ای بادی ملایم شروع به وزیدن کرد . باد از این که درخت احساس شادابی می کرد متعجب شد و از او پرسید :

- ببینم درخت عزیز... از چه جهت این قدر شاداب و خندانی؟

درخت تکانی به خودش داد گفت :

-  از این جهت که موجودی کنارم آمده و در زیر سایه من آرمیده است!

باد خنده ای کرد و گفت :

- تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدی از سایه ات استفاده کند!

درخت سکوت کرد . باد نگاهی هم به علفها انداخت و سپس همان سوال را از علف ها پرسید:

- ای علفهای سبز... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستید؟

علفها یک صدا گفتند :

- از این جهت که موجودی برای استراحت در آغوش ما آرمیده است!

باد باز هم خندید و گفت :

- شما هم اگر می دانستید که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدید در آغوشتان آرام گیرد!

علفها با شنیدن این حرف سکوت کردند . باد در هنگام رفتن نگاهی هم به تخته سنگ انداخت و باز همان سوال را از او پرسید؟

- ای تخته سنگ ... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستی؟

تخته سنگ گفت :

- از این جهت که موجودی پیدا شده که از من به عنوان تکیه گاه خویش استفاده می نماید.

باد زوزه ای کشید و دور شد . اما همانطور که از آنجا دور می شد گفت:

- ای تخته سنگ ، تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هیچ وقت راضی نمی شدی به تو تکیه دهد! من برای همه شما متاسفم . شادی شما دوامی نخواهد داشت!

پس از رفتن باد ، مرد اسب سواری نزدیک شد . او با دیدن مرد مسن که در خواب نازی بود فریاد زد:

- برخیز ای مرد... برخیز!

مرد مسن ناگهان از خواب پرید و نگاهی به مرد اسب سوار انداخت . مرد اسب سوار پرسید:

- اینجا چه می کنی؟ آیا منتظر کسی هستی؟

مرد مسن پس از این که سرورویش را مرتب کرد گفت :

- آری ، منتظر پسرانم هستم . آنها قرار است امروز به اینجا بیایند تا این درخت را از ریشه درآوریم! تخته سنگ را خرد کنیم! و علفها را برچینیم!

مرد اسب سوار با تعجب پرسید:

- برای چه؟

و مرد مسن همانطور که از جا بر می خواست گفت :

- قرار است اینجا خانه ای بنا کنیم!!

                                            

 

                                                                              

                                                                               حسن ایمانی

                                         در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه!)

 

 

+ نوشته شده در  Sat 30 Aug 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

  

 

                            " منبعد باید "

    فرزند بهرام آماده به دنیا آمدن است . بهرام همسرش را به بیمارستان آورده و او را بستری نمود. نزدیک به ۳ ساعت است که بهرام چهار گوشه سالن انتظار را متر می کند! در این لحظه پیرمردی که از پله های مرتبط به طبقه بالا پائین می آمد رو به بهرام گفت :

- مبارک باشد . امیدوارم فرزند سالم و صالحی برایت شود!

بهرام با تعجب گفت :

- ببخشید ، شما از کجا می دانید که من منتظر تولد فرزندم هستم؟

پیر مرد خنده ای کرد و گفت :

- معلوم است . تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. مدام در حال قدم زدن هستی . بر چهره ات نگرانی نقش بسته است و...

این پیشگویی درست پیرمرد برای بهرام گران تمام شد . او برای این که به پیرمرد بفهماند که " آنطور هم که فکر می کند دانا نیست "  بلافاصله گفت :

- اشتباه می کنی! من منتظر هستم پرستار به من وقت ملاقات دهد ، تا به دیدن دوستم که تصادف کرده است بروم!

پیرمرد همانطور که از کنار بهرام دور می شد گفت :

- مجبور نیستی دروغ بگویی! تو داری پدر می شوی . منبعد باید دورغ گفتن را ترک کنی!

بهرام با این جواب سکوت کرد . پس از لحظه ای کوتاه خواهر او با یک دسته گل بزرگ وارد  سالن انتظار شده و خود را به بهرام رساند . بهرام رو به خواهرش گفت :

- پیرمردی که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود ، بدون هیچ مقدمه ای گفت " مبارک است که داری پدر می شوی! "  من مانده ام که او از کجا فهمید من دارم پدر می شوم؟

خواهر بهرام خنده اش گرفت و گفت :

- واقعا خنگ هستی پسر! خب معلوم است ، تو در سالن انتظار بخش زایمان ایستاده ای . هر بچه ای هم تو را ببیند می فهمد که می خواهی پدر شوی! ... بهرام جان ، تو داری پدر می شوی . منبعد باید خنگ بازیت را ترک کنی!

بهرام وقتی همه چیز دستگیرش شد ، به شدت خنده اش گرفت . تا جائیکه صدای قهقهه اش در تمام بخشها به گوش می رسید . با صدای خنده بهرام ، یکی از خانمهای پرستار از بخش زایمان خارج شد . بهرام از ترس پرستار خنده اش قطع شد . پرستار خود را به بهرام رساند و گفت :

- به خنده اتان ادامه دهید آقا! ، شاد باشید! دخترتان به دنیا آمد . شما پدر شدید . منبعد باید غم و اندوه را ترک کنی! 

                                                                        

                                                                   حسن ایمانی

                                         در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه! )

 

+ نوشته شده در  Sat 30 Aug 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

 

بچه ها سوار شوید. دیر شد. صدای پدر رومان بود . سوار شدم . ولی ماشین کوچک بود! جا نمی شدم. لیژ - روت - کارل - متیو -  گئورگی ، همه آمده بودند . باید روی پاهای گئورگی می نشستم . از این کار بدم می آمد! گفتم :

- من نمی آیم! جا برای من نیست.

پدر رومان گفت :

- مگر نمی خواهی هدیه ات را بدهی؟

ولی من هدیه ام را دیروز به ژاکلین فقیر داده بودم . گفتم :

- نه . دیروز آن را به ژاکلین داده بودم . او خیلی خوشحال شد.

پدر رومان مثل همیشه خندید . گفتم :

- فقط می خواستم برای بوسیدنش بیام!!

 

                                                             " لئونیا پرونسکی "

                                              جایزه برگزیده داستانهای کوتاه کودکان رومانی 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  Sat 2 Aug 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

فقط یک ساعت

 

        وقتی امپراتور یک کشور سلطنتی در بستر مرگ بود . وزرا و مسئولین کشور شاهزاده را برای آشنایی با سرزمین خود سوار هواپیما کرده و از آسمان ، شمال و جنوب کشور را به او نشان دادند . شاهزاده پس از چند روز بازدید هوایی کشورش ، به قصر بازگشت و به دیدن پدر رفت. امپراتور دست شاهزاده را به دست گرفت و گفت :

- پسرم... کشور پهناورمان را دیدی؟ این سرزمین نیاکان ما است . در حفظ و پاسداری از آن همانطور که اجدادمان از جان خویش مایه گذاشتند تو نیز تلاش کن.

شاهزاده پوزخندی زد و گفت :

- این است سرزمینی که دم از فرمانروایی آن می زدید؟ به نظر من برای اداره کردن کشوری که شمال تا  جنوب آن را می شود در یک ساعت پیمود! روزی یک ساعت وقت گذاشتن هم زیاد است!!

 

                                                    حسن ایمانی

                                   در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه  

 

 

+ نوشته شده در  Sun 27 Jul 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

                                          

توجه                                                                                      توجه

( این قصه های کوتاه در کتابی جمع آوری و به زودی به چاپ خواهد رسید . هرگونه کپی برداری و نقل آن باید با اجازه اینجانب باشد . ) 

                                                           حسن ایمانی

 

                                          " ۲ پادشاه "

 

پادشاه تن پروری عازم سفر و تفریح شد . از قضا با پادشاه سرزمین دیگری برخورد کرد . آن دو پادشاه همدیگر را در اغوش گرفتند و سپس بدون حضور درباریان به قدم زدن و گفتگو مشغول شدند .

پادشاه اول گفت :

- برای من هیچ چیز به اندازه این آرامش و تفریح ارزش ندارد.

پادشاه دوم گفت :

- برای من هیچ چیز به اندازه آرامش و تفریح مردم سرزمینم ارزش ندارد!

پادشاه اول گفت :

- از این که در ناز و نعمتم خوشم .

پادشاه دوم گفت :

- از این که مردم سرزمینم در ناز و نعمت هستند خوشم!

پادشاه اول این بار با جدیت گفت :

- من جانم را دوست دارم.

پادشاه دوم هم با جدیت  پاسخ داد:

- من برای حفظ جان مردم سرزمینم جان خود را خواهم داد!

پادشاه اول ایستاد و با تعجب پرسید:

- ببینم تو همان سرداری نیستی که با کشتن شاه سرزمینت به شاهی رسیدی؟

و پادشاه دوم با لبخند جواب داد :

- آری... و تو هم بی شک همان شاهزاده ای هستی که پس از مرگ پدر به شاهی رسیدی!

 

 

                                                           حسن ایمانی 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Jul 2008ساعت 7 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

        

 

هیچ کسی  نمی توانست شاهزاده جوان را بخنداند! و یا کاری کند که لبخند بر لبهایش بنشیند. شاه از این بابت خیلی ناراحت بود . او برای شاهزاده اش مراسمهای شادی را تدارک دید ولی موثر نشد . افسردگی شاهزاده ... شاه را نیز دچار ناراحتی کرده بود . تا اینکه بالاخره شاه  مرد .

در روز خاکسپاری شاه همه ناراحت بودند و تنها کسی که لبخند بر لب داشت شاهزاده بود! 

 

                                                                                    حسن ایمانی -  از ایران

                                              " کاندیدای جشنواره مسابقه قصه های ۵۰ کلمه ای جهان - فنلاند"

                                                    در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه حسن ایمانی

 

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه                                                                                      توجه

( این قصه های کوتاه در کتابی جمع آوری و به زودی به چاپ خواهد رسید . هرگونه کپی برداری و نقل آن باید با اجازه اینجانب باشد . ) 

                                                           حسن ایمانی

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Jul 2008ساعت 5 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

 

 

گربه خانگی رو به گربه ولگرد گفت:

- می خواهم بدانم غذای تو چیه؟

گربه ولگرد برای این که وانمود کند آشغال خور نیست و ضمنا خیلی هم بی باک است با غرور خاصی گفت :

- گوشت شیر!!

گربه خانگی اول تعجب کرد ولی بعد سرش را به علامت ناراحتی پائین انداخت و گفت:

- خوش به حال تو . غذای من فقط گوشت و شیر است!

 

                                                                           حسن ایمانی - از تهران

                                                " داستان ۵۰ کلمه ای ارسال برای جشنواره داستانهای کوتاه - ایران "

                                                          در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه حسن ایمانی

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Jul 2008ساعت 5 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

بچه ها

قبل از خواندن این داستان مواظب احساساتتان باشید

 

 

          پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :

- می توانم کمکتان کنم؟

در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :

- من یک لوح موسیقی می خواهم .

یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :

- میل دارید این را برایتان کادو کنم؟ 

و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد .

بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!

چند روز گذشت و دختر از نیامدن دختر تعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :

- تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.

دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد  که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!

مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود 

" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "

یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!

مادر گفت :

- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .

 

( قبل از این که فرصت را از دست بدهید احساساتتان را بیان کنید . )

 

                                                                " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۸ "

                                                                      برگرفته از کتاب شعله عشق   

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

 

در دوران تحصیل با یکی از همکلاسی هایم سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم! و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است

آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت . لیوان به رنگ مشکی بود . بعد از من پرسید:

- لیوان چه رنگی است؟

گفتم :

 - مشکی

سپس از دوستم پرسید  و او جواب داد:

- سفید!!

 

هر دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم . معلم از ما خواست جایمان را با یکدیگر عوض کنیم . و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است! و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است! در واقع دو نیمه لیوان رنگهای متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است .

معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کس باید بتوانیم خودمان را در جایگاه او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم . آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر؟

                                                              " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۷ "

                                                                     برگرفته از کتاب شعله عشق

+ نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید . او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل قدم می زند . و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است .

او که محو تماشای زندگیش بود ناگهان متوجه شد گاهی جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن وقتهایی است که او دوران پر درد  و رنج زندگیش را طی می کرده است . بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت :

- پروردگارا...تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود . و او را محافظت خواهی کرد .   پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟ چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم تنها گذاشتی؟!

خداوند لبخندی زد و گفت :

- بنده عزیزم ... من دوستت دارم . و هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!

                                                             

                                                   " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۵ "

+ نوشته شده در  Fri 27 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود . و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کرسمس روز به روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم . و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم در صف صندوق ایستاده بودم .

 

 

جلوی من دو بچه کوچک - پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بود . پسرک لباس مندرسی به تن داشت . کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد . لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت . ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد . صندوق دار قیمت کفشها را گفت :

- ۶ دلار...

پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد. - ۳ دلار و ۱۵ سنت!

بعد رو کرد به به خواهرش و گفت :

- فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش...

دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت :

- نه!نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟

پسرک جواب داد :

- گریه نکن . شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم .

من که شاهد ماجرا بودم به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوق دار دادم . دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت:

- متشکرم خانم ... متشکرم خانم ...

به طرفش خم شدم و پرسیدم:

- منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره!

دخترک ادامه داد :

- معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است . به نظر شما اگر مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه خوشگل نمی شه؟

چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دختر نگاه می کردم گفتم :

- چرا عزیزم . حق با توست . مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ می شه!

                                                                " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۴ "

+ نوشته شده در  Fri 27 Jun 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود! من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم.

- نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟!

سوال به نظرم خنده دار آمد . در طول چهار سال گذشته من چندین بار این خانم را دیده بودم ولی نام او چه بود؟...من کاغذ را تحویل دادم . در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود . پیش از پایان آخرین جلسه یکی از دانشجویان از استاد پرسید :

- استاد... منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد:

- در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید . همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند . باید آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید . حتی اگر این محبت فقط یک لبخند یا یک سلام ساده باشد .

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!  

                                           " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۳ "

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

پدر و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرده به زمین افتاد و داد کشید:آآآی ی ی!!

صدایی از دوردست آمد:آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد :

- کی هستی؟

پاسخ شنید :

- کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد:

- ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید :

- چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت :

- پسرم توجه کن

و بعد با صدای بلند فریاد زد:

- تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد:

- تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد . پدرش توضیح داد :

- مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است . هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب خواهد داد . اگر عشق را بخواهی ... عشق بیشتر در قلبت به وجود می آید . و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد . هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد .

                                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۲ "

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در زمانهای قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند .

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...و با وجود این هیچ کسی تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت .

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد .

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد "

                              " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۱ "

 

+ نوشته شده در  Sun 15 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

سالها پیش دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدر به ارث برده بودند زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سو تفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند . پس از چند هفته سکوت اختلاف آنها زیاد شد . و از هم جدا شدند .

یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید . نجار گفت :

- من چند روزی است که دنبال کار می گردم . فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید . آیا ممکن است کمکتان کنم؟

برادر بزرگتر جواب داد:

- بله اتفاقا من یک مقدار کار دارم . به آن نهر وسط مزرعه نگاه کن . آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است . او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتما این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد انجام داده .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت :

- در انبار مقداری الوار دارم . از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی . تا دیگر او را نبینم .

نجار پذیرفت . و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار . برادر بزرگتر به نجار گفت :

- من برای خرید به شهر می روم . اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم .

نجار در حالیکه به شدت مشغول کار بود . جواب داد :

- نه ... چیزی لازم ندارم .

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت . چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کار نبود ! نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود! کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت :

- مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده است . از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست . وقتی برادر بزرگتر برگشت . نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است . کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت :

- دوست دارم بمانم . ولی پلهای زیادی است که باید آنها را بسازم .  

                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۲۰"

+ نوشته شده در  Sun 15 Jun 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

دوباره باید شد

- کسی که " قصد" دارد در موفقیتهایش " دست " دارد .

- " نقص دیگران " را خوب می بینیم ... " نقش خود را " چطور؟

- تا " کارآموز " نشوی ... " کار آزموده " نشوی .

- " نادان "... زنده به گور است .

- " سوار کار " واقعی ...کسی است که " سوار کار" باشد .

- گاهی لازم است " در دل " ... " درد دل " کرد .

- " دوستی برتر " و " دشمنی بدتر " از خود نداریم .

- " فرصتمند " باش ... تا " ثروتمند " شوی .

در " راه حل " ... قدم برداریم .

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Jun 2008ساعت 8 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود . و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد او را با برادر کوچکش تنها بگذارند . پدر و مادرش می ترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند . برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد . او با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیش تر می شد .

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند . تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی به طرف برادر کوچکش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:

- داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟! من کم کم داره یادم میره!

                                                            " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۹ "

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

سریازی پس از پایان جنگ ویتنام می خواست به خانه برگردد . سرباز قبل از این که به خانه برسد از نیویورک با پدرش تماس گرفت و گفت :

- پدر و مادر عزیزم ... جنگ تمام شده است و من می خواهم به خانه بازگردم . ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او پاسخ دادند :

- ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم .

پسر ادامه داد :

- ولی موضوعی است که باید درمورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد . و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند!

پدرش گفت :

- پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند .

پسر گفت :

- نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند!

آنها در جواب گفتند :

- نه . فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم . و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی مارا بر هم بزند . بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی .

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی از او نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از ساختمان بلند جان باخته است! و آنها مشکوک به خودکشی هستند . پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه نمودند . با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد - پسر آنها یک دست و یک پا داشت!!

                                                            " برگزیده  داستانهای کوتاه جهان ۱۸ "

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

همسران مرد

روزی مرد ثروتمندی بود که چهار همسر داشت . مرد بیشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود . و همیشه برایش گرانقیمت ترین هدایا را خریداری می کرد . و بهترین غذاها را فراهم می نمود . او عالیترین ها را برای همسرش می خواست . همسر سومش را هم خیلی دوست می داشت و به داشتن او افتخار می کرد . اما همیشه از او می ترسید! که روزی این زن او را ترک کند .

مرد همسر دومش را هم دوست داشت . این زن بسیار صبور و همیشه با محبت مراقب او بود . مرد به او اعتماد زیادی داشت . و هر وقت با مشکلی مواجه می شد از او کمک می خواست . همسر اول مرد به او بسیار وفادار بود . و نقش مهمی در نگهداری ثروت او بازی می کرد . با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت! اگر چه این زن عمیقا عاشقش بود اما مرد کمتر به این زن توجه می کرد .

روزی مرد احساس کرد سخت بیمار است . و فهمید فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارد . بنابراین از چهارمین همسرش پرسید:

- من تو را بیشتر از همه دو ست دارم . و برای تو بهترین هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم . حالا که دارم می میرم آیا در کنارم می مانی؟ به من کمک می کنی؟

زن چهارم پاسخ داد:

- نه به هیچ وجه!!

و بدون گفتن کلمه ای دیگر به راه خود رفت . پاسخ او درست مثل چاقویی تیز در قلب مرد فرو رفت . مرد غمگین از همسر سومش پرسید :

- من در تمام زندگیم تو را دوست داشتم . حالا که دارم می میرم کنار من می مانی؟ آیا به من کمک می کنی؟

همسر سوم پاسخ داد :

- زندگی همچنان زیباست . من دوباره ازدواج می کنم .

قلب مرد شکست و یخ زد . سپس از همسر دومش پرسید :

- من همیشه موقع مشکلات به سراغ تو می آمدم و تو همیشه به من کمک می کردی . حالا دارم می میرم آیا از من حمایت می کنی؟ به من کمک می کنی؟

همسر دوم پاسخ داد :

- من متاسفم! الان نمی توانم کمکت کنم . نهایتا می توانم با تو تا مزارت بیایم .

این جواب درست مثل این بود که به مرد صاعقه بزند . و مرد احساس تباهی کرد . بعد صدایی آمد که می گفت :

- من با تو می مانم و با تو می آیم . مهم نیست که تو کجا می روی!

مرد به دنبال صاحب صدا گشت . همسر اول مرد بود . او خیلی نحیف بود چون مرد به او رسیدگی نکرده بود . مرد گفت :

- من باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم .

( حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگی امان داریم . 

- چهارمین همسر ما بدن ماست . مهم نیست که چقدر زمان برای رسیدگی به آن صرف کنیم . وقتی ما می میریم .او ما را ترک می کند .

- همسر سوم ما  دارایی موقعیت و ثروت ماست . وقتی ما می میرم همه آنها به دیگران تعلق پیدا می کنند .

- دومین همسر ما خانواده و دوستان ما هستند . مهم نیست که چه مدت زمان همراه ما بوده اند . بیشترین کاری که آنها قادرند برای ما انجام دهند این است که با ما تا سر مزار بیایند .

- اما اولین همسر ما روح و روان ماست . که اغلب اوقات در پی ثروت و قدرت و موقعیت از آن غافل می شویم . تنها روح است که هر جا می رویم ما را همراهی می کند . بنابراین همین حالا روحت را تقویت کن و پرورش بده . چرا که این بزرگترین هدیه ای است که در این دنیا به تو پیشکش شده است . )

                                                                                                         منبع : viva

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می کردند .

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد ! داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او  بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند کرد ... پس معجونی به دختر داد و گفت :

- هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او  را بکشد ... و توصیه می کنم با مادر شوهرت خوب باش و مدارا کن تا کسی به تو شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :

- آقای دکتر ... دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم! حالا او را مانند مادرم دوست دارم . و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد . خواهش می کنم داروی دیگری بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت :

- دخترم نگران نباش ! آن معجونی که به تو دادم سم نبود . بلکه سم در ذهن خود تو  بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است . 

                                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۷ "

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در یکی از روستاهای ایتالیا - پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش ناراحت می کرد .

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت :

- هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی ... یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب !

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند . پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد . یک روز پدرش به او پیشنهاد داد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند  یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد .

روزها گذشت تا اینکه یک روز پسر پیش پدرش آمد و با شادی گفت :

- بابا امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم !

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند . پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت :

- آفرین پسرم . کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی ...آن حرفها چنین آثاری بر انسانها می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری ... اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .  

                                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۶ "

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در  شهری دور افتاده - خانواده فقیری زندگی می کرد . پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده است ناراحت بود . چون همان مقدار پول هم به سختی به دست می آمد .

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود . صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و  گفت :

- بابا این هدیه من است !

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد . داخل جعبه خالی بود ! . پدر با عصبانیت فریاد زد :

- مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

اشک از چشمان دختر سرازیر شد و با اندوه گفت :

- بابا جان من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم ...

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد . دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد .

                                     " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۵" 

+ نوشته شده در  Sun 18 May 2008ساعت 6 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند . و برای محاکمه به پایتخت فرستاده شدند .

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید :

- ای سردار اگر من از گناهت بگذرم و آ زادت کنم چه می کنی؟

سردار پاسخ داد :

- ای فرمانروا اگراز من بگذری به وطنم باز می گردم و تا آخر عمرم فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید:

- و اگر از جان همسرت بگذرم آنگاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت :

- آنوقت جانم را فدای تو می کنم .

فرمانروا از پاسخی که شنیده بود آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد . سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:

- آیا دیدی سرسرای کاخ چقدر زیبا بود؟ ... دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت :

- راستش را بخواهی من به هیچ چیزی توجه نکردم !

سردار با تعجب گفت :

- پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت :

- تمام حواسم به تو بود ... به چهره مردی که می گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!.

                                                           " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۴"

+ نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 7 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

روزی مرد ثروتمندی پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در اینجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید :

- نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر گفت :

- عالی بود پدر!

پدر پرسید :

- آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر گفت :

- بله پدر

و پدر پرسید :

- چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید وبعد به آرامی گفت :

- فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند . ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ... اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن این حرفهای پسر زبان مرد بند آمد . پسر بچه اضافه کرد :

- متشکرم پدر  تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!!.

                               " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۳ "

+ نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد . در باز بود و او خانه مجلل - باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :

- این بازرگان چقدر ثروتمند است!

و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد . در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد . تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است . تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد . او دید که همه مردم به حاکم احنرام می گذارند حتی بازرگانان . مرد با خودش گفت :

- کاش من هم یک حاکم بودم . آن وقت از همه قوی تر می شدم .

در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدری شد . در حالی که روی تخت مجللی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می کردند . احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است . او آرزو کرد که خورشید باشد و ناگهان تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند .

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که ابر از خورشید نیرومندتر است . و تبدیل به ابری بزرگ شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد . این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد . ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی بزرگ رسید  دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت :

- قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگ است . و تبدیل به صخره بزرگ و عظیمی شد . همانطور که با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود . نگاهی به پائین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

                          " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۲ "

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 7 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

یادم می آید وقتی که نو جوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم .

جلوی ما یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بوده ببینند صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد ...

وقتی به باجه بلیط رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید :

-  چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر جواب داد :

- لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسال .

متصدی باجه قیمت بلیط ها گفت . پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید :

- ببخشید گفتید چقدر؟

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط را تکرار کرد . پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که پول کافی نداشتند! . پدر فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی دهد؟ . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت :

- ببخشید آقا ... این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد گفت :

- متشکرم آقا ... متشکرم .

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم . ما آن شب به سیرک نرفتیم! 

                                  " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۱۰ "    

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند!

و به مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد! . دوستی که سیلی خورده بود  سخت آزرده شد . ولی بدون اینکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت " امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد "

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند . تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد . نزذیک بود غرق شود که دوستش به کمک او شتافت و او را نجات داد . بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت . بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد "

دوستش با تعجب از او پرسید :

- بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم  تو آن جمله را روی شنها نوشتی و حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟ "

دوست نجات یافته گفت :

- وقتی کسی ما آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش  آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .  

                                    " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۹ "

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود . تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند.

کارفرما از اینکه کارگر خویش را از دست می داد ناراحت بود . ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت . کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود . نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست . چون می دانست  که کارش آینده ای نخواهد داشت . از چوبهای نا مرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد . و کارش را از سر سیری انجام داد .

وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد کلید خانه را به نجار داد و گفت :

-  این خانه هدیه من به شماست! . بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده اید .

نجار وا رفت! او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود . و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود .

                            " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۸ " 

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

در خلال یک نبرد بزرگ - فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند .

فرمانده سربازان را جمع کرد. سکه ای از جیب خود بیرون آورد و سپس رو به آنها گفت :

- سکه را بالا می اندازم . اگر صورت باشد پیروز می شویم ! و اگر عدد  باشد شکست می خوریم!

بعد سکه را به بالا پرت کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید...

سکه به سمت صورت افتاد...

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند . و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند .

پس از پایان نبرد - معاون فرمانده نزد او آمد و گفت :

- قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت:

- بله...

و سکه را به او نشان داد . هر دو طرف سکه صورت بود!!!

                                         " برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۷ "

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط h-i  | 

حصار

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 4 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

مرد هنگام بازگشت از سر کار کنار جوی آبی یک کیف چرمی قهوه ای پیدا می کند . او بدون معطلی کیف را باز کرده تا به  آدرس و یا تلفنی ازصاحب کیف دست یابد . داخل کیف  یک دفترچه تلفن کوچک - مقداری پول نقد و یک فقره دسته چک است. از تشابه عکس کارتهای شناسایی داخل کیف مشخص می شود که کیف از آن شخصی به نام " دن " است .

مرد به کیوسک تلفن مراجعه کرده و  به منزل" دن " زنگ می زند .

- سلام آقا ... شما دن هستید؟

- بله آقا...

- شما چیزی گم نکرده اید؟

- چرا آقا یک کیف قهوه ای محتوی دسته چک به شماره ... و کارتهای شناسایی ام .

- مشخصات درست است آقا . کیف را من پیدا کرده ام . الان نزد من است . من آدرس منزلم را به شما می دهم . هر وقت بیایید آن را تحویل خواهم داد.

- خیلی خوشحالم کردید آقا . من فردا ساعت ۴ عصر می آیم . از لطف شما سپاسگذارم.

مرد به منزل آمد و موضوع را به جولیا - همسرش - گفت . و وقتی جولیا کیف را خواست . مرد آن را نیافت . کیف در کیوسک تلفن جا مانده بود! . مرد بدون معطلی از خانه خارج و دوان دوان خود را به کیوسک تلفن رساند. اما اثری از کیف نبود !!!. مرد مضطرب و غمگین به خانه برگشت .

"جولیا " با درک شرایط موجود و برای تسکین مرد گفت :

- تو کاری را کردی که خدا می پسندد. پس خودش تو را کمک خواهد کرد .

مرد گفت :

- من فردا جواب صاحب کیف را چه بدهم ؟ 

فردای آن روز طبق قرار " دن " با یک دسته گل بزرگ و یک کادو  به منزل مرد آمد . اما مرد خیلی افسرده و پریشان بود . " دن " دلیل ناراحتی اش را پرسید و مرد پس از مکث طولانی گفت :

- من نتوانستم امانت شما را حفظ کنم آقا ... من کیف را ...

" دن " نگذاشت کلام مرد غمگین کامل شود . او پس از اینکه کیف قهوه ای مورد نظر را از جیبش درآورد و نشان مرد داد بلا فاصله گفت :

- قرار بود من خدمت شما بیایم . ولی شما آنقدر بزرگوار هستید که خودتان به منزل مراجعه و کیف را تحویل پسرم  دادید . من از لطف شما سپاسگذارم . و حالا این کادو را از من پذیرا باشید!

مرد با تعجب و شادی وصف ناپذیری که وجودش را تسخیر کرده بود گفت :

- درست است که من به شما زنگ زدم ... ولی آن کسی که کیف را تحویل پسرتان داد من نبودم !...اما خوشحال هستم که کیف به دست صاحب اصلیش رسید ...

                                                              برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۶

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 11 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

خانم معلم روی تخته سیاه نوشت " نمی دانم "

سپس رو به بچه ها گفت :

- دیگر " نمی دانم " در کنار ما نیست ! او مرده است. ما دعا می کنیم و از خدا می خواهیم که او را مورد آمرزش خویش قرار دهد .

پس از گفتن این حرف  بچه ها سکوت اختیار کرده و سرهایشان را به زیر انداختند . آنها واقعا دعای آمرزش خواندند . همانطور که در کلیسا عمل می کردند . اما هنوز کار خانم معلم تمام نشده است .

او پس از پایان یافتن دعای آمرزش  بچه ها را به حیاط مدرسه آورد و کاغذی را که بر روی آن نوشته بود  " نمی دانم " را در باغچه حیاط دفن نمود . سپس به احترام آن چند دقیقه ایستاده و سکوت اختیار کرد. بچه ها نیز همان کاری را کردند که معلمشان انجام داد.

آنها حالا به این باور رسیده بودند که دیگر " نمی دانم " وجود ندارد و او مرده است . روزهای بعد هیچ دانش آموزی در پاسخ به سوالات خانم معلم از کلمه نمی دانم استفاده نکرد .

                                      برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۵

    " براساس واقعیت - به نقل از بازرس مخفی موسسه ملی انتخاب معلم سال آمریکا "

+ نوشته شده در  Tue 15 Apr 2008ساعت 8 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

رونی پس از یک فوتبال جانانه با شتاب به کافی آیس آمد و پشت میز کوچکی نشست . سپس پولهایش را که ۱۵ سنت بیشتر نبود شمرد . پیشخدمت با دیدن رونی با عصبانیت خود را به او رساند و گفت :

- چه میخواهی؟

رونی هنوز نفس نفس می زد او بریده بریده گفت :

- بستنی . لطفا لیست بستنی هایتان را بدهید تا انتخاب کنم . 

پیشخدمت گفت :

- نیازی به لیست نیست . همینطوری می گویم . بستنی ایتالیایی ۲۰ سنت - آلمانی ۱۸ سنت - وانیلی ۱۴ سنت - موزی ۱۰ سنت و شکلاتی هم ۱۲ سنت .

رونی یک مقدار فکر کرد سپس گفت :

- لطفا برایم بستنی موزی ۱۰ سنتی بیاورید . ممنون می شوم .

پیشخدمت از اینکه این پسر بچه نامرتب ادای شاهزاده ها را درمی آورد و به او دستور می دهد . برای لحظه ای ابروهایش را در هم کشید و گفت :

- اطاعت قربان . امر دیگری ندارید ؟ ...... ببین پسرجان بستنی را می آورم . فقط زود می خوری و گورت را گم می کنی . اینجا جای بچه ها نیست . فهمیدی؟

رونی چیزی نگفت . او فقط منتظر ماند تا بستنی اش آماده شود . پیشخدمت پس از آوردن بستنی موزی ۱۰ سنتی به سراغ مشتریهای دیگر رفته و به آنها سرویس داد. تا اینکه پس از یک ربع وقتی به خودش آمد متوجه شد که از رونی خبری نیست . او با تعجب اطراف را وارسی نمود ولی مثل اینکه رونی از کافی آیس خارج شده بود . پیشخدمت به بیرون از کافی آیس آمده و برای لحظاتی کوچه خیابانهای اطراف را هم جستجو کرد ولی هیچ چیز دستگیرش نشد . اینجا بود که با ناراحتی به کافی آیس برگشت.

سرگارگر به پیشخدمت گفت:

- پیدایش کردی؟

پیشخدمت با عصبانیت گفت :

- لعنتی فرار کرد . مگر دستم به او نرسد . ولگرد بی پدر و مادر!

او با گفتن این حرف به سراغ میزی آمد که رونی چند دقیقه پیش آنجا بستنی خورده بود . در این لحظه توجه او به ظرف بستنی رونی جلب شد که کاغذی زیر آن بود . پیشخدمت کاغذ را برداشت و باز کرد . درون آن ۱۵ سنت پول بود و یک جمله نوشته شده :

- ۱۰ سنت برای بستنی موزی ....    ۵ سنت برای پیشخدمت!

                                                          برگزیده داستانهای کوتاه جهان ۴  

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 9 AM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

معلم روی تخته سیاه نوشت " من خدای خود را دیدم "

سپس رو به بچه ها کرد و گفت :

- این هم موضوع انشا . بروید و فردا برایم نوشته ها یتان را بیاورید

بچه ها راهی خانه شدند . این موضوع سخت بد جوری فکرپسرک را به خود مشغول کرده بود . او وقتی به خانه رسید با مادرش مشورت کرد . و مادر تنها پا سخش این بود که : 

- پسرم   هر چه که خوب و زیبا و دوست داشتنی باشد بدان که خدا در آن چیز حضور دارد . فقط کافی  است  بروی و آن خوبی ها را پیدا کنی...

پسرک دفتر به دست بیرون رفت تا بهتر درباره موضوع انشایش تحقیق کند.

از طرف دیگر پیرزنی با پسر و عروسش اختلاف پیدا کرده است و پسر هیچ  توجه ای به مادر نمی کند. پیرزن غمگین دستمالی برداشته و مقداری نان و پنیر درون آن می گذارد سپس راهی بیرون می شود . پسر بلافاصله می پرسد:

- کجا می روی  مادر؟

پیرزن نگاهی به پسر کرد و گفت :

- می روم پارک . می خواهم تنها باشم...

او پس از گفتن این حرف راهی پارک نزدیک خانه اشان شد. و بر روی نیمکتی نشست . بر لبه دیگر نیمکت پسرک  دفتر به دست نشسته و هنوز چیزی نتوانسته بود بنویسد. مدتی گذشت تا اینکه پیرزن که دیگر به آرامش مطلوبی رسیده بود با نگاهی مهربان رو به پسرک گفت :

- پسرم به  فکر چی هستی؟

پسرک وقتی نگاه زیبا و مهربان پیرزن را دید با لبخندی کودکانه گفت:

- دارم به موضوعی فکر می کنم که خیلی سخت است .

پیرزن با لحنی زیبا گفت :

- درست می شود پسرم . تو گرسنه ات نیست؟

پسرک  با خنده گفت :

- گرسنه ام است . مگر چیزی برای خوردن داری؟

پیرزن با شنیدن این حرف دستمالش را باز کرد و در مقابل پسرک گذاشت . سپس لقمه ای  از نان و پنیر گرفت و به دست پسرک داد . و خودش نیز به همراه او مشغول خوردن شد . آنها میخوردند و می گفتند و می خندیدند. تا جائیکه دیگرپسرک خود را در آغوش گرم پیرزن یافته بود . پیرزن مهربان پس از جمع کردن دستمال نان و پنیر باقیمانده - پسرک را به مکان بازی بچه ها که از وسایل زیادی مثل سرسره و تاب مجهز بود برد و او را بازی داد. پسرک تا حالا اینقدر شاداب نبود که پیرزن هم . پس از کلی تفریح و لذت با هم بودن دیگر پیرزن باید به منزل برمی گشت همینطورپسرک . پیرزن هنگام جدایی ازپسرک پیشانی او را بوسید واز او جدا شد و به خانه آمد . پسر پیرزن که خیلی عصبانی به نظر می رسید  با دیدن او فریاد زد :

- کجا بودی مادر؟ می دانی چقدر دنبالت گشتیم؟

پیرزن گفت :

- خواستم با خدای خودم خلوت کنم .

...................

و پسرک وقتی به خانه رسید مادرش پرسید :

- چی شد پسرم؟  نتیجه ای گرفتی؟

و پسرک گفت:

- مادر من او را دیدم . او خیلی خوب بود و مهربان . ما با هم نان و پنیر خوردیم. می دانی مادر او مرا به تاب بازی برد... راستی او برایم بستنی هم خرید...می خواهم از او بنویسم...

                                                برگزیده داستانهای کوتاه جهان۳ 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 11 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط h-i  | 

قصه کوتاه

پسرک نفس نفس زنان خود را به مغازه توله سگ فروشی رساند. و چند دقیقه ای پشت ویترین مغازه توله سگهای درون قفس را برانداز نمود. تا اینکه توجه اش به یک توله سگ قهوه ای جلب شد. با خوشحالی پولها یش را از جیب در آورد و آنها را شمرد . ولی تمام پولهایش به زور به ۲۰ سنت می رسید . به خیال پسرک این توله سگ زیبا باید بیش از اینها بیارزد. مرد توله سگ فروش وقتی دید پسرک بیش از حد  به قفس توله سگها خیره شده است . دست از کار کشیده و بیرون آمد.   

او رو به پسرک هیجان زده گفت:

- کدام توله سگ را می پسندی؟

پسرک با خوشحالی توله سگ قهوه ای را نشان داد. مرد خنده ای کرد و گفت :

- این توله سگ را به تو مفت می دهم !

 پسرک با تعجب گفت :

- ولی من ۲۰ سنت آورده ام.

مرد گفت:

- پسر جان این توله سگ لنگ است به درد نمی خورد . بابت آن پولی از تو نمی خواهم !

پسرک نگاهی به توله سگ انداخت و سپس رو به مرد گفت :

- ولی من بابت آن پول می دهم .

مرد توجه ای به حرف پسرک نکرد . او رفت و توله سگ را آورد و طنابش را به دست پسرک داد . سپس لبخندی زد و گفت :

- من بابت این توله سگ پول نمی گیرم این سگ به درد نمی خورد .  

پسرک باز هم حرفش را تکرار کرد و وقتی دید که مرد زیر بار گرفتن ۲۰ سنت نمی رود پولهایش را به زور درون جیب مرد گذاشت و برای آخرین بار گفت :

- برای تو این حیوان ارزش  ندارد اما برای من چرا! 

 پسرک پس از گفتن این حرف خم شده توله سگ را در آغوش گرفت و لنگ لنگان به سوی خانه  به راه افتاد .

                                     برنده جایزه داستان کوتاه آمریکا۱

+ نوشته شده در  Wed 9 Apr 2008ساعت 5 PM  توسط h-i  |