تبليغاتX
قلم چین

قلم چین

قصه - داستان - رمان - طنز - شعر - با طبیعت

طنز

یک طنز جالب رو کیوان برام فرستاده که دوست دارم بخونید و نظر بدید.

" فبلا از این نازنین کمال تشکر رو دارم "

...اتفاقی را که می خواهم برایتان تعریف کنم احتمالا یا نمونه اش را دیدید یا تجربه کردید . به هر حال موضوع جالبی می تواند باشد . - همشیره بد پسند ما خواستگارهای زیادی داشت . از هر طیف و شغلی . پدرخانواده هر ازگاهی من را به عنوان اینکه پسر بزرگ خانواده هستم در این بازی سرنوشت ساز ( یعنی استقبال از خواستگارها ) شرکت می داد. تا از نظرات من هم استفاده کنند . من آدم بهانه جویی نیستم . همیشه توصیه کرده ام اگر آدم خوبی بود - خانواده دار بود - بی شیر و پیله بود و به قول قدیمی ها آدم روراستی بود معطل نکند . ولی خب به هر حال انتخاب حق همشیره بود . او خیلی کم به توصیه های من توجه می کرد . چرا که در خانواده ما خودش را عقل کل می دانست .

         اما نکته جالب اینکه در این جور مهمانیهای تشریفاتی کسی که کمتر نظرات کارشناسی می داد و بیشتر به وصایای ائمه و احادیث اشاره می کرد پدرم بود که حرفهایش به اعتقاد من تاثیر ژرفی در روح و روان خواستگارها می گذاشت . و گاهی آنها را به تحسین وا می داشت .

بالاخره پس از کلی بحث به این نتیجه می رسیدیم که خود دختر آخر تصمیم گیرنده است . حال موضوع اصلی اینجاست که این مهمانیها توام با اتفاق خاصی بود که طرح آنها خیلی جالب به نظر می آید . در پایان اولین مهمانی هنگامی که خواستگار خجالتی از خانه خارج شد میان آن همه کفش شیک و پیک هر چه گشت کفشش را پیدا نکرد ! این طرف ... آن طرف...

پدرم با رفتاری که دور از انتظار نبود با دیدن این صحنه حول برش داشت . و در عرض یک دقیقه راهروهای پر پیچ و خم آپارتمان چهار طبقه را به جستجوی کفشهای نوی خواستگار پرداخت . ولی هیچ چیزی دستگیرش نشد. من در این فاصله برای رفع ابهام و ایجاد طراوت در جمع مهمانها سعی کردم که چیزهایی بگویم که آنها را از این ناراحتی خارج کند . بنابراین به خواستگار گفتم :

- بالاخره زن گرفتن این دردسرها هم را دارد! حالا کجایش را دیدی ...این اول راه است!

یکسری از همراهان با شنیدن این حرف لبخندی به لبهایشان نقش بست ولی چیزی نگفتند. مثل اینکه اعصابشان به هم ریخته بود . آن روز کفش نو و شیکی را که به انتخاب عیال محترمه برای این مهمانی پوشیده بودم به خواستگار هدیه کردم! از یک طرف از این کار خوشحال شدم ولی از طرفی ناراحت که نکند خواهر ما جواب رد بدهد... آن وقت کفش ما چه می شود؟... متاسفانه همینطور هم شد!!!  چند ماه بعد مراسم خواستگاری دوم - آقای خواستگار بالاخره پس از کمی کش و قوس و بحث از خانه خارج شد. و این بار هم شاهد دزدیده شدن کفش های خواستگار دوم شدیم . جالب بود . آن روز نمی دانم چه چیزی به من الهام شده بود که امروز با کفش به منزل پدرم نروم . با دمپایی باشم !!! 

            به هر حال ما تلاش خود را برای پیدا کردن کفش های خواستگار دوم انجام دادیم . ولی به نتیجه ای نرسیدیم . این بار برادرم قربانی این وضعیت شد و قبل از اینکه کفش های خود را به خواستگار هدیه دهد به همشیره گفت :

- تو را به خدا به این خواستگار جواب رد ندهی؟!... او آدم خوبی است . پسر با شخصیتی است .

و همشیره با فیس و افاده  اینجوری پاسخ داد :

- من که نمی توانم به خاطر برگشتن کفش های تو با زندگی خودم بازی کنم ...باید فکر کنم!!

این حادثه دوم برای ما تجربه ای شد که یک مقدار محتاط باشیم . و وقتی جواب رد را همشیره محترمه از طریق کلاغ سیاه شوم به خواستگار نگون بخت ارسال کرد تصمیم گرفتیم در خواستگاری های بعدی اول مراقب کفش های خواستگارها باشیم . تا در این آپارتمان نا امن مفقود نشود . برای من این مسئله خیلی عجیب بود که چرا فقط کفش خواستگارها دزدیده می شود ؟ و اصلا جناب دزد محترم خواستگارها را از کجا می شناسد؟

           این قضیه دومی رابطه بین برادر و همشیره سختگیر ما را خیلی تیره کرد . ولی برای من هم که کفشهایم قربانی چنین پروژه ای شده بود اصلا اهمیت نداشت . هر چند عیال محترمه گاهی وقتها تیکه های نیش داری نثار ما می کرد. و اما خواستگار سوم... که باز هم همین ماجرا...

          آن روز کفش های مهمانها را به داخل آورده بودیم ولی به خاطر اینکه هوا خیلی گرم بود مجبور شدیم درب خانه را باز بگذاریم و پرده را بیندازیم ...نمی دانم جناب دزد از پشت پرده چطوری به هدف بامزه خود رسید بماند...آن روز پدرم از خود گذشتگی کرد و کفش هایش را به خواستگار سوم داد . ولی از آنجا که ایشان دارای خانواده با کلاسی ( به قول والده مکرمه اشان ) بودند! پدرش برای حفظ آبرو کفش های کهنه پدرم را گرفت و به پا کرد و کفش های خود را به پسر دردانه اش داد تا مبادا از ریخت و قیافه بیافتد !

به هر صورت ماجرای دزدیدن کفش های خواستگارها موضوع جالبی شده بود . تا اینکه شخص مورد نظر همشیره با حفظ عادت و رسم خانوادگی اش به تنهایی در یک روز گرم تابستان به منزل پدر آمد . و در مقابل دیدگان متحیر من - - پدر و برادر و خانم بزرگ و خواهر با کفش وارد اتاق شد! و بر روی مبل نشست . حرکتی که اصلا برای ما خوشایند نبود . مخصوصا برای خانم بزرگ که از عصبانیت حاضر نشد در این مهمانی حضور داشته باشد . این مسئله که خواستگار چهارم از موضوع دزدیدن کفش ها مطلع بود و یا اینکه بر حسب رسم و عادت خانوادگی اش وارد مهمانی می شد عجیب فکر من را به خود مشغول کرده بود . علی ایحال کسی که همشیره ما بر خلاف حرکت نا خوشایندش پسند کرده بود داماد ما شد . به هر  شکل همه اینها گذشت و به لطف خدا زندگی همشیره با خوشی و شادابی پا گرفت . 

                                           " براساس واقعیت "

+ نوشته شده در  Sat 5 Jul 2008ساعت 10 AM  توسط h-i  | 

طنز

بچه ها . سلام ... باور کنید خسته شدم از بس مطلب های ادبی و شعر و سوال و از این دست مسایل تو وب گذاشتم . البته نه این که ادامه نمیدم . نه . فقط یک  چند روز میخوام  فاصله بگیرم . همش یکنواخت شده ! اگه اجازه بدید بشینیم دور هم و چند تا چه میدونم " لطیفه ... طنز ... جوک و از این جور چیزها "  تعریف کنیم . باور کنید خیلی خوش میگذره ها . من توی نظرات منتظرم که شما هم برام از این دست چیزهای خنده دار بگید ... به طوری که تا نظرات رو باز کنم صدای خندم فضای اتاق رو از سکوتی ممتد برهونه... باشه؟...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱... یکی با هواپیما از مشهد به تهران میاد . بعد از اینکه در فرودگاه از هواپیما پیاده میشه به ساعتش نگاه میکنه و میگه :

- ای بابا اگه میدونستم ۲ ساعت راهه که پیاده میومدم!!!

--------------------------

۲... یک مردی میره خواستگاری . دختره براش چایی میاره . مرد به دختر میگه :

- دست شما درد نکنه پروانه خانم.

دختره ناز میکنه و میگه :

- من پروانه نیستم ... آهو ام!

مرد میگه :

- حیوون! ... حیوونه! ... چه فرقی میکنه!!!

---------------------------

۳- یک مسافر توی اتوبوس مسافرتی نشسته و عازم شهرشه . شب توی راه مسافرها کم کم خوابشون میبره!

مسافر با تعجب از جاش بلند میشه و میره پیش راننده و میگه :

- ببینم آقای راننده ... همه مسافرها که خوابن . شما برای برای کی دارید رانندگی میکنید؟!!!  

--------------------------

( و حالا با احترام به تمام ترکها و لرها... و اینکه هدف یک شوخی ساده بیش نیست ...)

۴... یک آخوند روی منبر میگه :

- برقها رو خاموش کنید . آماده بشید ببرمتون کربلا!

برقهای مسجد خاموش میشه . آخوند روضه میخونه . بعد که کارش تموم میشه برقها رو روشن میکنن .

آخونده میبینه یک تعداد آدم با ساک و چمدان کنار در خروجی مسجد ایستادند . با تعجب از منبر پائین میاد و میره پیش اونا و میگه :

- کجا؟

میگن:

- آقا ... خودتون گفتید آماده بشید ببرمتون کربلا! ما هم آماده ایم !!

آخونده میگه :

- ببینم ... شما لرید؟

میگن:

- نه آقا ...ما ترکیم ... لرها بیرون توی اتوبوس نشسته منتظرند!...

-------------------------

۵... میگن مدعی ادعای خدایی میکرد! میگیرن میبرنش پیش قاضی . اونجا قاضی بهش میگه:

- دست از ادعات بردار .

مدعی اصرار زیادی میکنه که :

- نه الا و بلا من خدا هستم!!!

قاضی که دید یارو دست بردار نیست فریاد زد:

- تو میدونی من چه بلایی به سر اون مرتیکه در آوردم که ادعای پیغمبری میکرد؟... دادم آتیشش زدند .

مدعی سینه اش رو جلو میده و میگه :

- خوب کاری کردی آقای قاضی .. اون دروغ میگفت! آخه من اون رو نفرستاده بودم !.

-----------------------

۶ - یک مسلمون قصد میکنه مسیحی شه . با وساطتت پدرهای روحانی میبرنش کلیسا تا مراسم برگشت از دین اسلامش رو اجرا کنن! اونجا اسقف اعظم بهش میگه :

- ما برقها رو خاموش میکنیم و تو ۱۰۰۰ بار میگی " یا عیسی مسیح ". بعد نیت میکنی و مسیحی میشی .

مسلمون قبول میکنه . برقها خاموش میشه و مسلمون ۱۰۰۰ بار کلمه " یا عیسی مسیح "  رو تکرار میکنه . بعد ازاین کار به دستور اسقف برقها روشن میشه . یهو مسلمونه داد میزنه :

- اللهم صل علی محمد و آل محمد!!!  

 

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط h-i  | 

طنز

یک طنز جالب رو کیوان برام فرستاده که دوست دارم بخونید و نظر بدید.

" فبلا از این نازنین کمال تشکر رو دارم "

...اتفاقی را که می خواهم برایتان تعریف کنم احتمالا یا نمونه اش را دیدید یا تجربه کردید . به هر حال موضوع جالبی می تواند باشد . - همشیره بد پسند ما خواستگارهای زیادی داشت . از هر طیف و شغلی . پدرخانواده هر ازگاهی من را به عنوان اینکه پسر بزرگ خانواده هستم در این بازی سرنوشت ساز ( یعنی استقبال از خواستگارها ) شرکت می داد. تا از نظرات من هم استفاده کنند . من آدم بهانه جویی نیستم . همیشه توصیه کرده ام اگر آدم خوبی بود - خانواده دار بود - بی شیر و پیله بود و به قول قدیمی ها آدم روراستی بود معطل نکند . ولی خب به هر حال انتخاب حق همشیره بود . او خیلی کم به توصیه های من توجه می کرد . چرا که در خانواده ما خودش را عقل کل می دانست .

         اما نکته جالب اینکه در این جور مهمانیهای تشریفاتی کسی که کمتر نظرات کارشناسی می داد و بیشتر به وصایای ائمه و احادیث اشاره می کرد پدرم بود که حرفهایش به اعتقاد من تاثیر ژرفی در روح و روان خواستگارها می گذاشت . و گاهی آنها را به تحسین وا می داشت .

بالاخره پس از کلی بحث به این نتیجه می رسیدیم که خود دختر آخر تصمیم گیرنده است . حال موضوع اصلی اینجاست که این مهمانیها توام با اتفاق خاصی بود که طرح آنها خیلی جالب به نظر می آید . در پایان اولین مهمانی هنگامی که خواستگار خجالتی از خانه خارج شد میان آن همه کفش شیک و پیک هر چه گشت کفشش را پیدا نکرد ! این طرف ... آن طرف...

پدرم با رفتاری که دور از انتظار نبود با دیدن این صحنه حول برش داشت . و در عرض یک دقیقه راهروهای پر پیچ و خم آپارتمان چهار طبقه را به جستجوی کفشهای نوی خواستگار پرداخت . ولی هیچ چیزی دستگیرش نشد. من در این فاصله برای رفع ابهام و ایجاد طراوت در جمع مهمانها سعی کردم که چیزهایی بگویم که آنها را از این ناراحتی خارج کند . بنابراین به خواستگار گفتم :

- بالاخره زن گرفتن این دردسرها هم را دارد! حالا کجایش را دیدی ...این اول راه است!

یکسری از همراهان با شنیدن این حرف لبخندی به لبهایشان نقش بست ولی چیزی نگفتند. مثل اینکه اعصابشان به هم ریخته بود . آن روز کفش نو و شیکی را که به انتخاب عیال محترمه برای این مهمانی پوشیده بودم به خواستگار هدیه کردم! از یک طرف از این کار خوشحال شدم ولی از طرفی ناراحت که نکند خواهر ما جواب رد بدهد... آن وقت کفش ما چه می شود؟... متاسفانه همینطور هم شد!!!  چند ماه بعد مراسم خواستگاری دوم - آقای خواستگار بالاخره پس از کمی کش و قوس و بحث از خانه خارج شد. و این بار هم شاهد دزدیده شدن کفش های خواستگار دوم شدیم . جالب بود . آن روز نمی دانم چه چیزی به من الهام شده بود که امروز با کفش به منزل پدرم نروم . با دمپایی باشم !!! 

            به هر حال ما تلاش خود را برای پیدا کردن کفش های خواستگار دوم انجام دادیم . ولی به نتیجه ای نرسیدیم . این بار برادرم قربانی این وضعیت شد و قبل از اینکه کفش های خود را به خواستگار هدیه دهد به همشیره گفت :

- تو را به خدا به این خواستگار جواب رد ندهی؟!... او آدم خوبی است . پسر با شخصیتی است .

و همشیره با فیس و افاده  اینجوری پاسخ داد :

- من که نمی توانم به خاطر برگشتن کفش های تو با زندگی خودم بازی کنم ...باید فکر کنم!!

این حادثه دوم برای ما تجربه ای شد که یک مقدار محتاط باشیم . و وقتی جواب رد را همشیره محترمه از طریق کلاغ سیاه شوم به خواستگار نگون بخت ارسال کرد تصمیم گرفتیم در خواستگاری های بعدی اول مراقب کفش های خواستگارها باشیم . تا در این آپارتمان نا امن مفقود نشود . برای من این مسئله خیلی عجیب بود که چرا فقط کفش خواستگارها دزدیده می شود ؟ و اصلا جناب دزد محترم خواستگارها را از کجا می شناسد؟

           این قضیه دومی رابطه بین برادر و همشیره سختگیر ما را خیلی تیره کرد . ولی برای من هم که کفشهایم قربانی چنین پروژه ای شده بود اصلا اهمیت نداشت . هر چند عیال محترمه گاهی وقتها تیکه های نیش داری نثار ما می کرد. و اما خواستگار سوم... که باز هم همین ماجرا...

          آن روز کفش های مهمانها را به داخل آورده بودیم ولی به خاطر اینکه هوا خیلی گرم بود مجبور شدیم درب خانه را باز بگذاریم و پرده را بیندازیم ...نمی دانم جناب دزد از پشت پرده چطوری به هدف بامزه خود رسید بماند...آن روز پدرم از خود گذشتگی کرد و کفش هایش را به خواستگار سوم داد . ولی از آنجا که ایشان دارای خانواده با کلاسی ( به قول والده مکرمه اشان ) بودند! پدرش برای حفظ آبرو کفش های کهنه پدرم را گرفت و به پا کرد و کفش های خود را به پسر دردانه اش داد تا مبادا از ریخت و قیافه بیافتد !

به هر صورت ماجرای دزدیدن کفش های خواستگارها موضوع جالبی شده بود . تا اینکه شخص مورد نظر همشیره با حفظ عادت و رسم خانوادگی اش به تنهایی در یک روز گرم تابستان به منزل پدر آمد . و در مقابل دیدگان متحیر من - - پدر و برادر و خانم بزرگ و خواهر با کفش وارد اتاق شد! و بر روی مبل نشست . حرکتی که اصلا برای ما خوشایند نبود . مخصوصا برای خانم بزرگ که از عصبانیت حاضر نشد در این مهمانی حضور داشته باشد . این مسئله که خواستگار چهارم از موضوع دزدیدن کفش ها مطلع بود و یا اینکه بر حسب رسم و عادت خانوادگی اش وارد مهمانی می شد عجیب فکر من را به خود مشغول کرده بود . علی ایحال کسی که همشیره ما بر خلاف حرکت نا خوشایندش پسند کرده بود داماد ما شد . به هر  شکل همه اینها گذشت و به لطف خدا زندگی همشیره با خوشی و شادابی پا گرفت . 

                                           " براساس واقعیت "

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط h-i  | 

طنز

                                 طنز  

" چتر ایرج خان "

تصادف رانندگی اتفاق بدی است که شاید جدای از اینکه خسارت مالی فراوان به همراه دارد امکان دارد با جان انسان نیز بازی شود . گاهی وقتها این تصادفها نمی تواند از بی دقتی راننده باشد بلکه شاید به نوعی دیگرانی که در اطراف جاده ها مشغول تردد هستند و یا از عرض خیابان عبورمی کنند باعث این مسئله ناگوار می شوند .

 از جمله قضیه من و همکارم ایرج خان

...من ایرج خان را هفته ای یکی دو روز صبح در مسیر خود به سمت اداره می دیدم که همین مسئله باعث می شد با هم سوار تاکسی شویم و برای یک ربع هم که شده فرصتی برای صحبت پیدا کنیم . آن روز من اصلا پیش بینی چنین هوایی را نمی کردم و غافل از اینکه بارانی تند در پیش خواهد بود چترم را به همراه نیاوردم . اما ایرج خان با حساسیتی که از او شاهد بودم چترش را به همراه آورده بود .

با دیدن چتر او حسرت عجیبی به دلم افتاد که چرا چترم را نیاوردم . چتر من بزرگتر و شیک تربود ولی چتر ایرج خان احتمالا برای بچه هایش بود و از زور باران مجبور بود آن را به همراه بیاورد. بنابراین از روی کنجکاوی به شوخی به او گفتم :

- فکر نمی کنی این چتر کوچکتر از آن است که هیکل تو را زیر باران بپوشاند؟

ایرج خان تکانی به هیکل تنومند خود داد و گفت :

- باز شروع کردی؟ بگو ببینم هر شب چی میخوری که روزها شوخی ات گل می کند؟

گفتم : 

- جدی میگویم . این چتر خیلی کوچک است.

ایرج خان چیزی نگفت . تا اینکه به مقصد مرد نظر رسیدیم . از تاکسی پیاده شدیم. طبق معمول کرایه را من حساب کردم . چون میدانستم که ایرج خان اگر قصد کرایه دادن داشت حداقل دست به جیب مبارک می برد و تعارف الکی می کرد . ولی من که او را می شناختم . بعد از رفتن تاکسی دکمه های پالتو ام را بستم و خودم را به ایرج خان چسباندم. ایرج خان که داشت با چتر خود کلنجار می رفت با تعجب گفت :

- چی کار می کنی؟

گفتم :

- زود باش چترت را باز کن خیس شدم . تا ساختمان خیلی مانده . کرایه را که حساب نمی کنی لااقل بگذار از چترت استفاده کنیم .

ایرج خان که با این حرف من مقصود من را فهمیده بود تلاشش را برای باز کردن چتر دوچندان کرد. ولی مثل اینکه راهش را بلد نبود! معلوم بود که چتر را همسرش زوری به او قالب کرده است . من که از شدت بارش باران کلافه شده بودم و تمام پرونده های در دستم خیس شده بود با عصبانیت فریاد زدم :

- مرد حسابی چتر را افقی بگیر و دکمه آن را فشار بده!

ایرج خان با تشر من این کار را کرد . اما چشمتان روز بد نبیند. چتر لعنتی در یک لحظه از دست ایرج خان جدا شده و به وسط خیابان پرتاب شد! چتر برای چند ثانیه چرخی زد و ناگهان باز شد ! آن هم در وسط خیابان ...!

با باز شدن چتر یکی از سواری ها  با برخورد با آن محکم ترمز کرد و پشت بند آن یک وانت محکم به پشت  سواری کوبید و پشت وانت هم یک مینی بوس که سرعت زیادی داشت به وانت کوبید. و متاسفانه عوض اینکه مسافرهایش را درایستگاه جابجا کند با یک ترمز محکم درماشین جابجا کرد! که احتمالا تلفاتی هم به همراه داشت .

 به هر صورت اوضاع وخیم شد و من که موقعیت را خطرناک دیدم دست ایرج خان را گرفته و از میان جمعیت کنار جاده به عقب کشاندم .  ایرج خان هنوز مات و مبهوت به صحنه تصادف خیره مانده بود او چیزی برای گفتن نداشت . اما من با تسلط بر مسائل پیش رو دسته چتر را از دستش قاپیده و به جوی آب انداختم . و به هر شکلی که بود ایرج خان را از مهلکه دور و به اداره راهنمایی نمودم .

زمان کوتاهی گذشت تا اینکه بدون اطلاع ایرج خان خودم را به محل حادثه رساندم . نگو و نپرس ! چه غوغایی چه ترافیکی . آن هم اول صبح . برای اینکه از میزان حوادث بیشتر اطلاع پیدا کنم خودم را به افسر رساندم و گفتم :

- قربان چی شده ؟

افسر گفت :

- یک کله خراب چترش را به خیابان انداخته و باعث تصادف شده ...

با زیرکی خاصی گفتم :

- حالا صاحب چتر کجاست؟

افسر گفت :

- اینها همه چتر به دستند . نمی دانم کار کدام از خدا بی خبری بود ...

                                                  " حسن ایمانی

+ نوشته شده در  Mon 7 Apr 2008ساعت 9 AM  توسط h-i  |