طنز
" فبلا از این نازنین کمال تشکر رو دارم "
...اتفاقی را که می خواهم برایتان تعریف کنم احتمالا یا نمونه اش را دیدید یا تجربه کردید . به هر حال موضوع جالبی می تواند باشد . - همشیره بد پسند ما خواستگارهای زیادی داشت . از هر طیف و شغلی . پدرخانواده هر ازگاهی من را به عنوان اینکه پسر بزرگ خانواده هستم در این بازی سرنوشت ساز ( یعنی استقبال از خواستگارها ) شرکت می داد. تا از نظرات من هم استفاده کنند . من آدم بهانه جویی نیستم . همیشه توصیه کرده ام اگر آدم خوبی بود - خانواده دار بود - بی شیر و پیله بود و به قول قدیمی ها آدم روراستی بود معطل نکند . ولی خب به هر حال انتخاب حق همشیره بود . او خیلی کم به توصیه های من توجه می کرد . چرا که در خانواده ما خودش را عقل کل می دانست .
اما نکته جالب اینکه در این جور مهمانیهای تشریفاتی کسی که کمتر نظرات کارشناسی می داد و بیشتر به وصایای ائمه و احادیث اشاره می کرد پدرم بود که حرفهایش به اعتقاد من تاثیر ژرفی در روح و روان خواستگارها می گذاشت . و گاهی آنها را به تحسین وا می داشت .
بالاخره پس از کلی بحث به این نتیجه می رسیدیم که خود دختر آخر تصمیم گیرنده است . حال موضوع اصلی اینجاست که این مهمانیها توام با اتفاق خاصی بود که طرح آنها خیلی جالب به نظر می آید . در پایان اولین مهمانی هنگامی که خواستگار خجالتی از خانه خارج شد میان آن همه کفش شیک و پیک هر چه گشت کفشش را پیدا نکرد ! این طرف ... آن طرف...
پدرم با رفتاری که دور از انتظار نبود با دیدن این صحنه حول برش داشت . و در عرض یک دقیقه راهروهای پر پیچ و خم آپارتمان چهار طبقه را به جستجوی کفشهای نوی خواستگار پرداخت . ولی هیچ چیزی دستگیرش نشد. من در این فاصله برای رفع ابهام و ایجاد طراوت در جمع مهمانها سعی کردم که چیزهایی بگویم که آنها را از این ناراحتی خارج کند . بنابراین به خواستگار گفتم :
- بالاخره زن گرفتن این دردسرها هم را دارد! حالا کجایش را دیدی ...این اول راه است!
یکسری از همراهان با شنیدن این حرف لبخندی به لبهایشان نقش بست ولی چیزی نگفتند. مثل اینکه اعصابشان به هم ریخته بود . آن روز کفش نو و شیکی را که به انتخاب عیال محترمه برای این مهمانی پوشیده بودم به خواستگار هدیه کردم! از یک طرف از این کار خوشحال شدم ولی از طرفی ناراحت که نکند خواهر ما جواب رد بدهد... آن وقت کفش ما چه می شود؟... متاسفانه همینطور هم شد!!! چند ماه بعد مراسم خواستگاری دوم - آقای خواستگار بالاخره پس از کمی کش و قوس و بحث از خانه خارج شد. و این بار هم شاهد دزدیده شدن کفش های خواستگار دوم شدیم . جالب بود . آن روز نمی دانم چه چیزی به من الهام شده بود که امروز با کفش به منزل پدرم نروم . با دمپایی باشم !!!
به هر حال ما تلاش خود را برای پیدا کردن کفش های خواستگار دوم انجام دادیم . ولی به نتیجه ای نرسیدیم . این بار برادرم قربانی این وضعیت شد و قبل از اینکه کفش های خود را به خواستگار هدیه دهد به همشیره گفت :
- تو را به خدا به این خواستگار جواب رد ندهی؟!... او آدم خوبی است . پسر با شخصیتی است .
و همشیره با فیس و افاده اینجوری پاسخ داد :
- من که نمی توانم به خاطر برگشتن کفش های تو با زندگی خودم بازی کنم ...باید فکر کنم!!
این حادثه دوم برای ما تجربه ای شد که یک مقدار محتاط باشیم . و وقتی جواب رد را همشیره محترمه از طریق کلاغ سیاه شوم به خواستگار نگون بخت ارسال کرد تصمیم گرفتیم در خواستگاری های بعدی اول مراقب کفش های خواستگارها باشیم . تا در این آپارتمان نا امن مفقود نشود . برای من این مسئله خیلی عجیب بود که چرا فقط کفش خواستگارها دزدیده می شود ؟ و اصلا جناب دزد محترم خواستگارها را از کجا می شناسد؟
این قضیه دومی رابطه بین برادر و همشیره سختگیر ما را خیلی تیره کرد . ولی برای من هم که کفشهایم قربانی چنین پروژه ای شده بود اصلا اهمیت نداشت . هر چند عیال محترمه گاهی وقتها تیکه های نیش داری نثار ما می کرد. و اما خواستگار سوم... که باز هم همین ماجرا...
آن روز کفش های مهمانها را به داخل آورده بودیم ولی به خاطر اینکه هوا خیلی گرم بود مجبور شدیم درب خانه را باز بگذاریم و پرده را بیندازیم ...نمی دانم جناب دزد از پشت پرده چطوری به هدف بامزه خود رسید بماند...آن روز پدرم از خود گذشتگی کرد و کفش هایش را به خواستگار سوم داد . ولی از آنجا که ایشان دارای خانواده با کلاسی ( به قول والده مکرمه اشان ) بودند! پدرش برای حفظ آبرو کفش های کهنه پدرم را گرفت و به پا کرد و کفش های خود را به پسر دردانه اش داد تا مبادا از ریخت و قیافه بیافتد !
به هر صورت ماجرای دزدیدن کفش های خواستگارها موضوع جالبی شده بود . تا اینکه شخص مورد نظر همشیره با حفظ عادت و رسم خانوادگی اش به تنهایی در یک روز گرم تابستان به منزل پدر آمد . و در مقابل دیدگان متحیر من - - پدر و برادر و خانم بزرگ و خواهر با کفش وارد اتاق شد! و بر روی مبل نشست . حرکتی که اصلا برای ما خوشایند نبود . مخصوصا برای خانم بزرگ که از عصبانیت حاضر نشد در این مهمانی حضور داشته باشد . این مسئله که خواستگار چهارم از موضوع دزدیدن کفش ها مطلع بود و یا اینکه بر حسب رسم و عادت خانوادگی اش وارد مهمانی می شد عجیب فکر من را به خود مشغول کرده بود . علی ایحال کسی که همشیره ما بر خلاف حرکت نا خوشایندش پسند کرده بود داماد ما شد . به هر شکل همه اینها گذشت و به لطف خدا زندگی همشیره با خوشی و شادابی پا گرفت .
" براساس واقعیت "

